وضع کارگران ایران پس از جنگ و اعتصاب عمومی! - بهرام رحمانی (بخش سوم)
اعتصاب غذا و زندانیان سیاسی
در میان زندانیان سیاسی، عقیدتی و فعالان مدنی آخرین حربه رسیدگی به درخواستها اعتصاب غذاست. فرایندی دشوار و طاقتفرسا که توامانیاش با حبس و گاهی سلول انفرادی باعث میشود فردی که دست به اعتصاب زده هرگز از نظر جسمی و روحی به پیش از این دوران بازنگردد.
در شماره ۹۶ مجله «چشمانداز ایران» روایتی از اعتصاب غذای زندانیان نقل شده که بازگو کردنش خالی از لطف نیست. ساکنان زندان قصر سال ۵۷ را با اعتصاب غذای تر حدود ۱۰۰ تن از زندانیان آغاز کردند. به گفته مهدی غنی یکی از زندانیان شرکتکننده در این اعتصاب «این حرکت خواستههایی داشت که در آغاز حرکت اعلام شد. کنشگران با قاطعیت اعلام کردند تا پلیس و حاکمیت خواستههای اعلام شده را برآورده نکنند، آنها تا پای جان بر این اعتصاب پافشاری خواهند کرد. خواستهها عبارت بود از: ملاقات حضوری با اعضای خانواده، دسترسی آزاد به نشریات و مطبوعات منتشره، امکان دسترسی به رادیو، امکان دسترسی به کتابهای چاپ شده.»
آنگونه که مهدی غنی روایت کرده زندانیان اعتصاب غذای تر را سه هفته بعد و در آستانه نوروز به اعتصاب خشک تغییر داده و به سرعت آسیب میدیدند. این اعتصاب ۲۹ روز به طول انجامید و بالاخره مقامات زندان ناچار به مذاکره شدند و خبر از پذیرفتن درخواست زندانیان دادند.
در دوران حاکمیت جمهوری اسلامی نیز همواره فعالان و مبارزان سیاسی دربند برای دستیابی به حقوق اولیه خود دست به اعتصاب غذا زدهاند برخی از آنها با آسیبهای بیشمار جسمی ناشی از اعتصاب همچنان در زندانند یا از بند رها شدهاند و برخی هم جان خود را بر سر خواستههایشان از دست دادند.
نام «شاهرخ زمانی» که در دهه ۸۰ شمسی با اعتصاب غذا بر سر زبانها افتاد نام «شاهرخ زمانی» بود. فعال کارگری و مبارز زندانی که چندین بار برای تحقق خواسته هایش دست به اعتصاب غذا در زندان زد. در آخرین مرتبه ۴۷ روز در اعتصاب ماند و اندکی پس از شکستن اعتصاب به مرگی مشکوک جان باخت. هرگز مشخص نشد مرگ او به دلیل آسیبهای ناشی از اعتصاب غذا رخ داده یا علت دیگری داشته اما بسیاری از نزدیکان او در روایتهای تایید نشده میگویند او پس از شکستن اعتصاب توسط مقامات زندان کشته شده است.
پس از شاهرخ زمانی، تعداد دیگری هم از زندانیان سیاسی به دلایل مختلفی از جمله اعتراض به تمدید دوره حبس خود، پس از پایان دوره محکومیت، اعتراض به پروندهسازی جمهوری اسلامی علیه زندانی بدون داشتن مدرک، اعتراض به وضعیت زندانیان در برخی زندانهای کشور، اعتراض به انتقال زندانیان به زندانهای عادی و هم سلول کردن زندانیان سیاسی با زندانیان دیگر(که اغلب جانی و روانی بوده) و باعث به خطر افتادن جان زندانی سیاسی شده یا در بهترین حالت موجب ضرب و شتم و تجاوز جنسی به زندانی سیاسی میشوند، اعتراض به رفتار غیر انسانی و شکنجههای روحی و جسمی زندانيان سياسی و يا عقيدتی توسط مسئولين و نگهبانان زندان ها و نظير اين در ایران اعتصاب غذا کردهاند.
«هدی صابر» فعال ملی-مذهبی، ۱۲ خرداد ۱۳۹۰ در اعتراض به وقایعی که به هنگام تشیع پیکر «عزت الله سحابی» از بنیانگذاران «نهضت آزادی ایران» منجر به مرگ «هاله سحابی» فرزند وی شد در زندان اوین دست به اعتصاب غذا زد. هدی در دهمین روز این اعتراض بر اثر سکته قلبی ناشی از اعتصاب غذا جان خود را از دست داد. پزشکان، سهلانگاری مقامات زندان در انتقال به موقع این فعال سیاسی را دلیل درگذشت وی اعلام کردند.
به این اسامی می توان حداقل صد نام دیگر اضافه کرد. گلرخ ایرایی، آتنا دائمی، مهدی خزئلی، حمید بقایی، احسان مازندرانی، سعید شیرزاد، کسری نوری و …
هر یک از این زندانیان فارغ از آنکه به چه دلیل یا اتهامی در زندان هستند اعتصاب را برای تحقق خواستههایشان انتخاب کردند.
جنبش اعتصابی کارگران در سال ۵۷ و ویژگیهای آن
یکی از فرازهای جنبش کارگری و سندیکایی کارگران حضور یکپارچه طبقه کارگر در انقلاب بهمن و درهمشکستن دیکتاتوری شاه و سلطه امپریالیسم بود. از اوایل مهرماه سال ۱۳۵۷ و پس از اعلام برقراری حکومت نظامی، کارگران، کارمندان، و دیگر زحمتکشان ایران اعتصابهایی دامنهدار را آغاز کردند. ویژگی نخست این اعتصابها مشارکت گسترده و فعال زحمتکشان یدی و فکری در کلیه رشتههای تولیدیصنعتی، کشاورزی، ماشینآلات و ابزارسازی، حملونقل و رشتههای خدماتی در عرض مدتی بسیار کوتاه بود. حضور کارگران صنعتی ایران بهویژه کارگران صنایع ذوبآهن و معادن، نفت، ماشینسازی، برق، راهآهن، نساجی، و نظایر آن، ویژگی دوم و بسیار مهم اعتصابهای سال ۵۷ بود. اعتصاب ابتدا با سازماندهی کارگران و کارکنان صنعت ملی نفت آغاز شد. اعتصابهای محلی و رشتهای ابتدا کوتاهمدت یعنی دو تا سه روزه بودند. این اعتصابهای محلی و کوتاهمدت تا پایان مهرماه سال ۵۷ بهدرازا کشید و سپس اعتصاب سراسری فرارویید. ویژگی سوم که باید بهدقت به آن توجه کرد طرح خواستهای صنفی با ماهیت سیاسی بود. خواست افزایش دستمزدها، تغییر قانون کار رژیم سلطنتی که مهر و نشان کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ را برپیشانی داشت با خواستهایی نظیر توقف گرانیها و آزادی زندانیان سیاسی بهیکدیگر پیوند خوردند. همچنین خواست پایان دادن به تسلط ساواک بر امور کارگاهها و مؤسسههای تولیدی و داشتن حق تشکل سندیکایی بدون مداخله دولت و ساواک در صدر مطالبهها بودند. بهدنبال اعتصاب کارگران صنایع نفت، اعتصاب در کارخانجات نساجی بهصورت محلی و کوتاهمدت آغاز و بهتدریج تا پایان مهرماه سال ۵۷ زمینه اعتصاب سراسری صنایع نساجی فراهم شد. در اواسط مهرماه اعتصاب کارگران و کارمندان صنعت ترابری یعنی حملونقل مانند راهآهن، تاکسیرانی شهری و بهدنبال آنها کارکنان هواپیمایی ملی ایران بهصورت محلی شروع شد. درهمین زمان ۳۴ هزار کارگر و کارمند راهآهن ملی ایران اعتصابی ۵ روزه را برگزار و دولت را بهپذیرش خواستهای صنفیشان وادار کردند.
اعتصابهای مهرماه و آبان ماه ۵۷ بهسرعت از صنایع و رشتههای تولیدی و ترابری به دیگر رشتهها نیز سرایت کرد. کارگران بندرها و گمرکها ابتدا در جنوب و سپس در شمال کشور اعتصابهایی چندروزه اما پیروزمند بهلحاظ صنفی را سازمان دادند. از ۱۵ تا ۱۹ مهرماه سی هزار کارگر و کارمند مخابرات اعتصاب کردند. دولت در برابر این اعتصاب متحد مجبور به پذیرش خواستهای صنفی آنان شد. از دوازدهم مهرماه همزمان ۱۰ هزار کارمند و کارگر پست بهویژه کارگران نامهرسان دست بهاعتصاب زدند و در حمایت از آنان هم کارکنان و کارمندان پستوتلگراف در سراسر کشور اعتصاب یکروزهای را برپا کردند.
گسترش اعتصابها ابتدا بهصورت رشتهای و محلی و سپس سراسری ویژگی چهارم جنبش اعتصابی سال ۵۷ بود. اعتصاب از رشتههای مختلف صنعتی و خدماتی آغاز شد و در مسیر خود به اعتصابی سراسری انجامید. در همین مقطع زمانی کارگران بخش خصوصی مانند کارگران گروه صنعتی بهشهر و کارگران شرکتهای پیمانکاری پروژههای شهری و صنعتی به اعتصابها پیوستند. موج اعتصاب بخش خصوصی را نیز بهسرعت فراگرفت. ویژگی پنجم جنبش اعتصابی کارگران در سال ۵۷ برخوردار بودن آن از سطحی معین از سازماندهی و همبستگی بود. سندیکالیستها و فعالان کارگری در این دوره با تلفیق مبارزه و حضور در سندیکاهای زرد و فعالیت در کمیتههای اعتصاب و شوراهای اعتصاب در صنایع مختلف رهبری اعتصابها را برعهده گرفتند. اعتصابهای سال ۵۷ قدرت و نیرومندی طبقه کارگر و زحمتکشان یدی و فکری در تأمین منافعشان و همچنین منافع مجموعه جنبش ضد سلطنتی و ضد امپریالیستی را با کاربرد سلاح اعتصاب بهنمایش گذاشتند، قدرت و نیرومندیای که ماشین سرکوب خونین شاه هم حتا نتوانست بر آن را غلبه کند.
ششمین ویژگی، هماهنگی در طرح خواستهای رفاهی و سیاسی در چارچوب مصالح و منافع طبقه کارگر بود. باید یادآور شد که سلطه استبداد پس از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ کارگران و ستمدیدگان را در معرض استثمار شدید و همزمان محروم ساختن آنان از حقوق صنفی و سندیکاییشان قرار داده بود. هماهنگی در طرح خواستهای رفاهی و سیاسی در چارچوب مصالح صنفی بهعنوان مسئله مرکزی در اعتصابهای مهرماه ۵۷ تصادفی نبود، این امر کاملا قانونمند بود. اعتصابهای سال ۵۷ به حیات ننگین دیکتاتوری شاه پایان داد. تجربه سال ۵۷ و توجه به ویژگیهای آن برای پیکار امروز بهویژه در راه تقویت جنبش کارگری و سندیکایی و تدارک و سازماندهی اعتصابها پراهمیت است. ازاین تجربهها باید خلاقانه بهره برد. گنجینه گرانبهای سنتها و تجربههای انقلابی و طبقاتی جنبش سندیکایی و تاریخچه پرافتخار آن را باید حفظ کرد و ویژگیهایش را برای نسل نو مبارزان جنبش کارگری و جوانان باید بازگو کرد و بازشناساند.
مبارزات تاریخی طبقه کارگر
طبقه کارگر، تنها نیروی اجتماعی است که از قدرت به چالش کشیدن حاکمیت طبقه سرمایهدار برخوردار است. هیچ طبقه، گروه یا جمعیت دیگری وزن، انسجام یا سازماندهی لازم را دارا نیست که بتواند با قدرت سرمایهداران و دستگاه ایدئولوژیکی و فیزیکیشان از جمله دولتهایی که به اتکا به قدرت پلیس و ارتش، زندان و شکنجه و اعدام، شهروندان را تحت نظر دارند و هرگونه مبارزه آنان را بیرحمانه سرکوب کند.
کارگران آنهایی هستند که داری هیچ دارایی، ابزار، مواد، یا پول لازم برای کسب این موارد نیستند، که همگی برای مشارکت در تولید یا مبادلات و کسب درآمد در بازار، لازم هستند. آنها تنها میتوانند نیروی کار را معامله کنند. سرمایهداران از تمامی موارد بالا برخوردارند، اما برای اینکه بتوانند به قدر کافی موثر از آنها برای کسب سود بهره بگیرند به دیگران نیازمندند تا آنها دارایی، ابزار و مواد تولید و پول را به کار بگیرند. بنابراین، آنها به کارگران دستمزد پیشنهاد میکنند. هر چه دستمزد کمتر و هر چه ساعات کار برای آن دستمزد بیشتر و طولانیتر باشد، سرمایهداران کارگران با استثمار کارگران، سود بیشتری به جیب میزنند. بهعبارت دیگر، سرمایهداران از قبل دسترنج کارگران، سود بیشتری کسب میکنند.
مانیفست کمونیست با این بشارت آغاز میشود که «تاریخِ تمام جوامعِ تاکنون موجود، تاریخ نزاع طبقاتی بوده است.» مارکس نخستین متفکری نبود که اختلاف طبقاتی و نزاع موجود در جوامع بشری را مشاهده کرد، اما آنچه که او کشف کرد رابطه بین نزاع طبقاتی و «مراحل خاص و تاریخی در رشد و گسترش تولید» بود، که کلیدِ درک چگونگی و چرایی وقوع انقلاب بود.
در سال ۱۸۴۸، وقتی مارکس داشت مانیفست حزب کمونیست را مینوشت، کار کودکان مسئلهای عادی بود. بر اساس آماری که سازمان بینالمللی کار در سال ۲۰۱۶ منتشر کرده، حتی امروز هم از هر ۱۰ کودک یکیشان کار میکند. این را که بسیاری از کودکان کار بخت مدرسه رفتن یافتند، تا حد زیادی مدیون تلاشهای مارکس است.
با مرور تاریخ جامعه طبقاتی، مارکس متذکر شد که اگرچه مسیرکلی پیشرفت تمدن روشن است، فرایندی ساده، مستمر و بدون تغییر جهت ناگهانی نبود، اما در خود پسرفت، رکود و نیز پیشرفتهایی(بهسوی جامعهای که، در تئوری، می توانست آنقدر تولید کند که نیازهای همه را تأمین کند) داشت و مهمتر اینکه رشد ظرفیت تولیدی جامعه محرک بنیادین آن پیشرفت بود. او سه شیوه اصلی تولید را – با شاخههای چندگانه مختلف – شناسایی کرد که عبارتند از:
نخست، شیوه باستانی، که در آن «اربابان» به راستی مالک بردههایشان بودند و آنها را در این اقتصادهای اکثرا زراعتی، که در آن تجارت نیز انجام می شد، استثمار میکردند، در نوعی از جوامع که بهعنوان نمونه در روم و یونان باستان وجود داشت؛ دوم، شیوه فئودالی، نظام اقتصادی مبتنی بر کشاورزی پیشرفتهتر و رایج، که در آن روابط اصلی بین اربابانی بود که مالک زمینهایی بودند که در آن رعیتها هم برای آنها کار میکردند و هم برای خودشان؛ شیوهای از تولید که در بیشتر اروپا تا قرن هیجدم ادامه داشت. سوم، شیوه بورژوازی میباشد که در آن صنعت و تجارت غالب است و در آن سرمایه داران و کارگران مزدی طبقههای اصلی در حال ستیز هستند.
اساسا در سیستم سرمایهداری، بی ثبات کاری همیشه برای کارگران بوده است؛ نخست به این دلیل که تناقضهای درونی این سیستم بحرانهایی دوره تولید میکند که حتی میتواند شغلهای «پایدار» را بهخطر بیاندازد؛ دلیل دوم وجود ارتش ذخیره کار در شکل بیکاران و کم اشتغالها(یعنی پارهوقت کاران یا افراد دارای مشاغل کم تخصص و کم پاداش) است. تنگناهایی که بیکاران با آن روبهرو هستند در تقابل با «امتیازات» شاغلین قرار میگیرد. استدلال میشود که نابخردی است شاغلین بختشان را، هنگامی که بتوان در صورت لزوم آنها را جایگزین دیگران کرد، به خطر بیندازند.
طبقه کارگر، تنها نیروی اجتماعی است که از قدرت به چالش کشیدن حاکمیت طبقه سرمایهدار برخوردار است. هیچ طبقه، گروه یا جمعیت دیگری وزن، انسجام یا سازماندهی لازم را دارا نیست که بتواند با قدرت سرمایه داران و دستگاه ایدئولوژیکی و فیزیکیشان(از جمله دولتهایی که از طریق آژانسهای جاسوسی، پلیس و ارتش خود شهروندانش را تحت نظر دارند) مبارزه کند.
مارکس در نظریات خود از این که چهطور در جوامع سرمایهداری مردم مجبور به فروش تنها دارایی خود - یعنی کارشان- در قبال پول بودند، حرف میزند. این به عقیده مارکس در بیشتر موارد یک معامله ناعادلانه است که میتواند به استثمار و از خودبیگانگی منجر شود: ممکن است این احساس به شخص دست بدهد که از اساس طبیعت انسانی خود دور افتاده است.
زمانی کار برای انسان به یک لذت تبدیل میشود که به قول مارکس خودش را در چیزی که خلق کرده ببیند. کار ما باید این فرصت خلاقیت را به ما بدهد تا به واسطه آن بتوانیم جنبههای خوبمان را به نمایش بگذاریم، این جنبهها میتواند انسانیت ما باشد، یا هوش یا مهارتی که داریم.
اما اگر شغل عذابآوری داشته باشیم که نتواند احساسمان را درگیر کند، افسرده و ناامید خواهیم شد.
مارکس در دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴ خود، جزء اولین کسانی است که ارتباط میان رضایت شغلی و حس خوشبختی را مطرح میکند. به اعتقاد او، چون انسان زمان زیادی را صرف کار کردن میکند، باید از انجام آن احساس خشنودی کند.
جستوجوی زیبایی در آنچه خلق کردهایم یا احساس غرور از چیزی که به وجود آوردهایم، به حس رضایت شغلی منجر میشود و این به اعتقاد مارکس چیزی است که انسان برای خوشحال بودن به آن نیاز دارد.
مارکس معتقد است سرمایهداری که به دنبال تولید و سود بیشتر با سرعت بالاتر است، کار را بهشدت تخصصی کرده است. اگر کل کاری که انجام میدهی ایجاد سه شیار روی یک پیچ باشد و مجبور باشی روزی هزاران بار انجامش بدهی، به سختی میتوانی از آن لذت ببری.
کارل مارکس اما به ایجاد تغییر اعتقاد داشت و سایرین را هم به آن تشویق میکرد. اعتقادی که همهگیر شد. اعتراضات سازمانیافته به بازبینی در بسیاری از مسائل اجتماعی و وضع قوانینی علیه تبعیض نژادی، همجنسگرا هراسی و تعصب طبقاتی در چند کشور منجر شد.
کارل مارکس بیش از هر متفکر دیگری در تاریخ علم اقتصاد درباره بحران در نظام سرمایهداری اندیشیده و قلم زده است. هسته مرکزی در اندیشه پایهگذار «سوسیالیسم علمی» در نقد نظام سرمایهداری آنست که بحران، همزاد این نظام است و سرانجام آن را بهسوی زوال و نابودی میکشاند.
مارکس که در آرزوی برانداختن نظام موجود و برپا کردن نظمی تازه بود، تصمیم گرفت نظریات سیاسی خود را با دادههای اقتصادی مستدل کند. او که پس از شکست انقلابات ۱۸۴۸ در رشتهای از کشورهای اروپایی، از سکونت در بیشتر کشورهای اروپای غربی منع شده بود، به ناچار از سال ۱۸۴۹ به لندن رفت و تا پایان عمر در این شهر زندگی کرد. در انگلستان او فرصت یافت که با دوری نسبی از فعالیت سیاسی، به مطالعه دقیق علم اقتصاد بپردازد. او هر روز به کتابخانه «بریتیش میوزیوم» میرفت و تمام وقت به مطالعه متون، اسناد و مجلات اقتصادی میپرداخت و یادداشت برمیداشت.
پیش از نگارش کار بزرگ «سرمایه»، مارکس مجموعه بزرگی از یادداشتهای خود را بهعنوان «گروندریسه، یا کارپایه نقد اقتصاد سیاسی» به رشته تحریر در آورد، که مدتها پس از مرگش در سال ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۱ نخستین بار در اتحاد شوروی(سابق) چاپ شد. این اثر که به فارسی نیز ترجمه شده، شالوده کتاب سرمایه و بهطور کلی سنگبنای وجه اقتصادی مارکسیسم به شمار میرود.
مارکس برای خود وظیفهای سترگ در نظر گرفته بود: او قصد داشت در اثری یگانه، تمام ویژگیها، جوانب، روابط و موازین نظام سرمایهداری را تحلیل و نقد کند. کتاب سرمایه جا به جا با داوریهای هیجانآمیز و شعارهای تند و تیز سیاسی آمیخته است، با این حال اثری بسیار پرمغز و پیچیده است. اغلب پیروان مارکس نه متن مفصل اصلی، بلکه متن فشرده و ساده شده آن را میخوانند، زیرا بیشتر به استنتاجات سیاسی آن نظر دارند.
از نظر بخشبندی و عرضه مطالب نیز سرمایه بیش از حد لزوم مغلق و پراطناب است، و از نظم و سیاقی روشن و سنجیده دور است. اما با وجود این کاستیها، «سرمایه» حتی برای کارشناسان مخالف مارکسیسم، اثری کلیدی در نقد نظام سرمایهداری کلاسیک، تحلیل ساختارها و تشریح مشکلات آن به شمار میرود.
جلد اول سرمایه تنها در هزار نسخه به سال ۱۸۶۷ در هامبورگ منتشر شد.(مارکس در سال ۱۸۸۳ درگذشت.) جلد دوم سرمایه در سال ۱۸۸۵ و جلد سوم آن در سال ۱۸۹۴ به همت دوست و یاور او فریدریش انگلس انتشار یافت.
بعدها از یادداشتهای تکمیلی مارکس، کتابی بهعنوان «تئوریهای ارزش اضافی» تدوین شد، که گاه از آن بهعنوان جلد چهارم سرمایه نام برده میشود. این اثر نیز به سازوکار سیستم سرمایهداری و نقد آن اختصاص دارد.
جلد اول کتاب سیر طولانی سرمایه را در طول تاریخ دنبال میکند: از نخستین وجوه مبادله، پیدایش و رواج پول تا بالاترین جلوههای سرمایه خالص انحصاری. مارکس اشکال سرمایه، مدارج گوناگون و مراحل دگردیسی آن را به تفصیل و با مثالهای فراوان توضیح میدهد.
سرمایه از سه مرحله میگذرد: پولی، تولیدی و کالایی. سرمایه پولی در ورود به بازار کار، با نیروی کار و وسایل تولید همراه میشود، و به صورت سرمایه تولیدی یا سرمایه بارآور درمیآید. سرمایه تولیدی با تولید کالا به سرمایه کالایی متحول میشود. کالا با ورود به بازار به نوبه خود، پول فراهم میآورد که باز بخش اعظم آن به سرمایه پولی بر میگردد و آن را با شتاب و شدت بیشتری به حرکت میاندازد. به نظر مارکس این سیر دورانی، مدام تندتر و پیچیدهتر میشود.
در روند رشد سرمایه و بازتولید آن، مارکس مراحلی مانند تجمع، انحصار و تمرکز را تشریح میکند. سرمایه تولیدی از آغاز دو بخش دارد: ثابت و شناور(ناپایدار). سرمایه شناور است که کار را به استخدام میگیرد (با تمایز میان کار مجرد و کار مشخص، کار مولد و غیرمولد). با ارزشی که بر اثر کار(یک نیروی اجتماعی) پدید میآید و به صورت کالا مجسم میشود، یک «ارزش افزوده» برمیگردد که سرمایه را باز هم فربهتر میکند. مارکس شکلهای گوناگون ارزش افزوده یا اضافی را به صورت مفصل و فنی توضیح میدهد.
سرمایه در روند رشد خود، با دینامیسمی درونی و وقفهناپذیر مدام رشد میکند و مانند توده بهمن، مدام بزرگتر میشود و تمام موانع را از سر راه بر میدارد، یا «آنها را میبلعد تا خود فربهتر شود، و وقتی دیگر مانعی نبود، سرانجام خود را میبلعد.» بهنظر مارکس بزرگ و انبوه شدن در ذات سرمایه است، و ثابت ماندن در حکم مرگ آن است. او تلاش میکند ثابت کند که این رشد تا ابد ممکن نیست و در جایی به رکود و سپس بحران میکشد و آنگاه است که ساعت مرگ سرمایه فرا میرسد.
سرمایه دمادم تضادهای درونی خود را میآفریند، که در بحرانهای اقتصادی تظاهر مییابد. تضاد اصلی که سرنوشت سرمایه را رقم میزند، تضادی است که میان سرشت جمعی نیروی کار برای تولید ارزش اضافی(سرچشمه سرمایه) و شکل فردی مالکیت ابزار تولید و محصولات تولیدی در میگیرد. همین تضاد است که سرانجام رشد سرمایه را به بن بست میکشد و ناقوس مرگ آن را به صدا در میآورد.
جلد دوم بار دیگر از فرایند تولید سرمایهداری سخن میگوید و از بازسازی فراگرد دورانی و بیپایان سرمایه(از روند تبدیل سرمایه به کالا تا مرحله سرمایه به سرمایه و...) تا برخی از جوانبی که در جلد اول کتاب مسکوت مانده بود: انواع تولید(تولید کالا و مواد مصرفی تا تولید افزار تولیدی)، اشکال سود و بهره و...
مارکس نکتهای را یادآور میشود که برای درک بحرانهای نظام مهم است: در فراگرد بغرنج انباشت سرمایه، پس از تراکم و تمرکز و انحصار، بخشی از نقدینه خود را از روند تولید آزاد میکند و به صورت سرمایه خالص مالی به جریان میافتد. انبوهه ثروت فردی بر کل روند تولید چیره میشود و بر سیر آن تاثیر میگذارد. اصل «کمترین سرمایه برای بیشترین بهره» رقابت طبیعی کار با سرمایه را به رقابت شدید سرمایه با سرمایه متحول میکند. هرگاه سرمایه به سودی هم ارز با موازین مشخص رقابت در بازار دست نیابد، کل نظام دچار بحران میشود.
مارکس بار دیگر نتیجه میگیرد: «انحصار سرمایه برای شیوه تولیدی که خود با آن و تحتتأثیر آن شکوفا شده، به صورت مانع رشد در میآید. تضاد میان تمرکز وسایل تولید از سویی و سرشت اجتماعی نیروی کار از سوی دیگر به حدی میرسد که همنشینی آنها دیگر در پوسته سرمایهداری نمیگنجد. این پوسته سرانجام میترکد.»
جلد سوم سرمایه به پدیدهها و کارکردهای مشخص نظام سرمایهداری بر پایهی دادهها و گزارههای نظری دو جلد پیشین کتاب میپردازد. روابط کاری و موازین دستمزد، مناسبات تولید و توزیع و مصرف، رقابت بنگاههای مالی و تجارتی، سرمایهگذاری در زمین و املاک غیرمنقول و سرانجام مقاومت مزدبگیران به صورت مبارزه متشکل طبقاتی...
مارکس از جمله توضیح میدهد که با پیشرفت فنی، تناسب میان سرمایه ثابت و سرمایه شناور به سود اولی به هم میریزد، در حالیکه بیشترین سود همیشه از بخش دوم ناشی میشود. با پایین آمدن میزان سود، انگیزه تولید افت میکند، و سرمایه از رشد و تکامل، یعنی عنصر حیاتی خود دور میافتد. علایم بیماری به صورت رشتهای از عارضههای اقتصادی و اجتماعی ظاهر میشود. سرانجام با یورش گورکنانی که سرمایهداری خود آفریده است(پرولتاریا) ناقوس مرگ آن به صدا در میآید.
مارکس فروپاشی قطعی حکومت سرمایه را مژده میدهد: «هر نظم تاریخی در تکامل جامعه، پایههای مادی سامانهای برتر را فراهم میآورد. هر شکل اجتماعی در مرحله معینی از کمال، جای خود را به نظمی بالاتر میدهد. هنگامی که تضاد میان مناسبات توزیع ثروت، که بازتاب شکل تاریخی مناسبات تولیدی هستند، با نیروهای تولید و ظرفیتهای تولیدی به نهایت برسد، تعارض دامنه و ژرفای بیسابقهای پیدا میکند. در این حال برخوردی قطعی میان تکامل مادی تولید و شکل اجتماعی آن پدید میآید.» مارکس این شرایط را زمینهای برای انقلاب اجتماعی میداند.
برخی از ژرفنگریهای کتاب سرمایه صریح و روشنگر است: برای نمونه این نظر که رشد سالم و متوازن سرمایه بر پایه تولید مداوم ارزش استوار است. برای مارکس کار انسانی تنها سرچشمه هرگونه ارزشی است. سرمایهداری بر تولید ارزش متکی است، اما در نظمی آشفته و مهارگسسته، شیوههای انحرافی و تقلبآمیز رواج مییابد که سودآوری را بدون هیچ ارزشی ممکن میسازد. بورسبازی و معاملات بیپایان با اوراق بهادار...
در بورس هیچ ارزش تازهای تولید نمیشود، همان ارزش ثابت است که مدام میان بورسبازان دست به دست میشود و قیمت صوری آن بالاتر و بالاتر میرود. اما این رشد «پفکی» حد دارد؛ در جایی حباب میترکد. گرایش نئولیبرال که از اوایل دهه ۱۹۸۰ در نظام مالی رواج یافت، نه تنها با این بی بندوباری کاری نداشت، بلکه آن را تشویق نیز میکرد.
اهمیت اعتصابهای گسترده در مسیر انقلاب چیست؟
رزا لوکزامبورگ، انقلابی آلمانی-لهستانی، صاحب نظریهای است که در آن اعتصابات گسترده را ترکیبی از در هم آمیختن خواستههای اقتصادی و سیاسی میداند.
وی نظریاتش را در سال ۱۹۰۶ در رسالهای با نام «اعتصابات انبوه، حزب سیاسی و اتحادیههای صنفی» گنجاند و از آنها در بحث بر سر «طبیعت انقلاب» در حزب سوسیال دموکرات آلمان، بهره جست.
محتویات رساله او، درسهای مهمی از انقلاب ۱۹۰۵ روسیه در بر داشت؛ همان انقلابی که اعتصابات گستردهای در آلمان هم رقم زد و اعتماد به نفس کارگران را افزایش داد تا از طریق فعالیتهایشان، خواستههای سیاسیشان را مطرح کنند.
بحث لوکزامبورگ در این رساله، متمرکز بر این است که چگونه سرمایهداری، قدرت سیاسی و اقتصادی را هر چه بیشتر به هم نزدیک کرده و موجب استیلای سیاسی طبقه سرمایهدار بر کارگر، از طریق حکومت و سلطه اقتصادی طبقه سرمایهدار بر کارگر، از طریق استثمار و بهرهکشی شده است.
به باور لوکزامبورگ، مبارزه اقتصادی کارگران، مثلا تلاش برای بالا بردن حقوقشان، میتواند به مبارزه سیاسی تبدیل شود.
نظریه لوکزامبورگ، بر این اصل استوار است که مبارزه اقتصادی یک مرکزیت سیاسی را به مرکزیت دیگر انتقال میدهد و مبارزه سیاسی هم، به شکل دورهای، بستر را برای مبارزه اقتصادی آماده میکند.
طی مبارزههای اقتصادی، کارگران قدرت سازماندهی میآموزند و میتوانند آگاهی سیاسیشان را هم ارتقا دهند چرا که خواستههای اقتصادی میتواند در سطوح کم یا زیاد، تبدیل به خواستههای سیاسی شود. پس چه صدها هزار و چه مشتی کارگر اعتصاب کنند، مهم است و دلیل این که «انقلابیها» خواستار اعتصابات گسترده و طولانیاند هم همین است.
لوکزامبورگ، همچنین باور داشت رابطه بین خواستههای اقتصادی و سیاسی دو سویه است. یعنی همانطور که خواستههای اقتصادی میتواند به خواستههای سیاسی تبدیل شود، خواستههای سیاسی هم میتواند تبدیل به خواسته اقتصادی شود.
به عقیده او، پس از هر کنش سیاسی عظیم، تفالهای پرخاصیت به جا میماند که از همان، هزاران شاخه برای مبارزه اقتصادی میروید.
به عقیده لوکزامبورگ، طبقه حاکم از چنین پیامدی هراسان است و برای همین به گفتن نظراتی از این دست روی میآورد: «مشکلاتی که گریبانگیر جامعه است، مانند بالا رفتن نرخ تورم، دلیل سیاسی ندارد و صرفا یک پدیده است.»
نظریه لوکزامبورگ، ریشه در انقلاب ۱۹۰۵ روسیه داشت. انقلابی که در آن خواستههای سیاسی و اقتصادی کارگران، موجب وقوع انقلاب شد.
در روسیه آن زمان زندگی دشوار بود و دهقانان و کارگران از شرایط بغرنج زندگی و کار، رنج میبردند.
نیکولای دوم، تزار روسیه، حکومتی سرکوبگر، غیردموکراتیک و نژادپرست پایه گذاشته بود.
در ژانویه ۱۹۰۵، کارگران در یک راهپیمایی، با دست خالی از سلاح، راهی «کاخ زمستانی» واقع در شهر پتروگراد، سنپترزبورگ کنونی شدند تا یک دادخواست برای بهتر شدن حقوق کارگران و بهبود حقوق مدنی تحویل دهند.
گارد سلطنتی اما معترضان را به گلوله بست. واقعهای که به «یکشنبه خونین» معروف شد.
در واکنش، کارگران در سراسر شهر دست از کار کشیدند و وارد اعتصاب عمومی شدند. این اعتصاب، دورهای دیگر از اعتصابات، عصیان و قیام در سراسر روسیه، اوکراین، لهستان و حوزه بالتیک را رقم زد.
کارگران اعتصابکننده، خواستار تغییرات اقتصادی و سیاسی شدند و این گونه بود که کارگران در رویارویی با حکومت تزاری، به منظور احقاق حقشان برای اعتراض جنگیدند و الهامبخش باقی کارگران شدند تا برای بهبود حقوق و شرایط کارشان اعتراض کنند.
چندین ماه بعد و پس از یک اعتصاب عمومی، تزار روسیه درمانده شد و قول اصلاحات سیاسی داد اما آنطور که لوکزامبورگ اشاره میکند، آگاهی در کارگران، ناگهانی و «انگار با یک شوک الکتریکی» بیدار شده بود و آنها تازه پی برده بودند که وجود آن وضعیت سیاسی و اقتصادی تا چه اندازه غیرقابلتحمل است. همان دردی که دههها صبورانه تاب آورده بودندش.
و این گونه بود که کارگران، خودجوش تلاش کردند خودشان را از زنجیرهای حکومت برهانند. چنین تجربهای، فهم انقلابیها از انقلاب طبقه کارگری مدرن را هم افزایش داد.
لوکزامبورگ اعتصاب عمومی را ضربان انقلاب و قدرتمندترین موتور محرکه آن میدانست. او اعتقاد داشت اعتصابات نیروی محرکه انقلاب است که با ایجاد ایدههای گوناگون در میان کارگران، به آنان برای جنگیدن بیشتر، اعتماد به نفس میدهد و بهترین ابزار آموزش است.
به نظر لوکزامبورگ، دستیابی به درجهای از آموزش سیاسی، آگاهی طبقاتی و سازماندهی در به زیر کشیدن نیکولای دوم، تزار روسیه، دخیل بود و همه این دستاوردها، تنها با مبارزه و در مبارزه، در طول مسیر مداوم انقلاب، تحقق یافت.
لوکزامبورگ تاکید داشت که اعتصابات باید تا جایی پیش رود که یک انقلاب، بتواند حکومت را در هم بکوبد و خواستههای سیاسی و اقتصادی را تحقق بخشد و به واقعیت تبدیل کند.
او اشاره داشت که ممکن است چشمانداز انقلاب و اعتصابات عمومی برای اکثریت کارگران که نبردهایی در مقیاس کوچک را در محل کارشان پیش میبرند، دستنیافتنی به نظر برسد اما حتی کوچکترین اعتصابات، اعتماد به نفس آنها را بالا میبرد و رایزنی میان کارگران و اتحادشان، احتمال پیروزی را افزایش میدهد.
لوکزامبورگ بر نقش اساسی کارگران در دستیابی به آزادی خودشان تاکید داشت. او باور داشت که حاکمان آزادی را دودستی تقدیم نمیکنند و کارگران باید برای آن بجنگند.
به باور لوکزامبورگ، در نبرد برای آزادی و رهایی، اعتصابات طبقه کارگر موثرترین سلاح است چون با اعتصابات، آنها قادرند تا ضربه اقتصادی به طبقه حاکم را با خواستههای سیاسی و آن هم در مقیاسی عظیم، در هم بیامیزند و این، در آفریدن جامعهای بسیار بهتر، موثر است.
رساله رزا لوکزامبورگ به منزله یک یادآوری برای تمام کارگران است، درباره قدرتی که برای تغییر شرایط خودشان دارند و جامعهای که چنین شرایطی را میآفریند.
ایجاد تغییر، در قدرت جمعی نهفته است.
ایدههای مارکس و انگلس برای زندگی بهتر در جهان
ایدههای مارکس، به بهتر شدن دنیا کمک زیادی کرد. مارکس گفته است: گروه کوچکی از افراد فوق ثروتمند دنیا را دست میگیرند، نظام سرمایهداری پایدار نیست و با بحرانهای مالی دورهای ما را تا سر حد مرگ میترساند، و صنعتی شدن روابط انسانی را برای همیشه تغییر داده است.
این که بسیاری از کودکان کار توانستند به مدرسه بروند تا حد زیادی مدیون تلاشهای مارکس است
۱- میخواست کودکان به مدرسه بروند نه سر کار
این ایده شاید در دنیای امروز کاملا بدیهی بهنظر برسد اما در سال ۱۸۴۸، وقتی مارکس داشت مانیفست حزب کمونیست را مینوشت، کار کودکان مسئلهای عادی بود. بر اساس آماری که سازمان بینالمللی کار در سال 2025 منتشر کرده، بر اساس آخرین گزارشهای یونیسف و سازمان بینالمللی کار (ILO)در سال ۲۰۲۵، حدود ۱۳۸ میلیون کودک در سنین ۵ تا ۱۷ سال در سراسر جهان درگیر کار هستند.
این را که بسیاری از کودکان کار بخت مدرسه رفتن یافتند، تا حد زیادی مدیون تلاشهای مارکس است.
لیندا یوئه، نویسنده کتاب «اقتصاددانان بزرگ: ایدههای آنها چهطور امروز به کمک ما میآید» میگوید: «یکی از ۱۰ نکته اصلی در بیانیه کمونیستی مارکس و انگلس در ۱۸۴۸، فراهم کردن تحصیل رایگان برای کودکان در مدارس دولتی و پایان دادن به اشتغال آنها در کارخانهها بود.»
مارکس و انگلس اولین کسانی نبودند که از این حقوق دفاع میکردند اما آنطور که لیندا یوئه میگوید، در پیشبرد آن بیتاثیر نبودند: «در اواخر قرن نوزدهم مارکسیسم هم با سایرین همصدا بود، زمانی که دیگر تحصیل کودکان بهطور خاص الزامی تلقی میشد و کودکان کم سن و سال اجازه کار در کارخانهها را نداشتند.»
مارکس به دنبال حقوق بیشتری برای کارگران بود و میخواست مستقل، خلاق و از همه مهمتر صاحب زمان خود باشند. مارکس میگفت: همه باید اوقات فراغت داشته باشند و خودشان در موردش تصمیم بگیرند.
مایک سویج، استاد مدرسه اقتصاد لندن میگوید: «وقتی ساعت کاریتان زیاد است، زمان شما مال خودتان نیست و مسئولیت زندگیتان دیگر در دست شما نیست.»
مارکس در نظریات خود از این که چهطور در جوامع سرمایهداری مردم مجبور به فروش تنها دارایی خود -یعنی کارشان- در قبال پول بودند، حرف میزند. این به عقیده مارکس در بیشتر موارد یک معامله ناعادلانه است که میتواند به استثمار و از خودبیگانگی منجر شود: ممکن است این احساس به شخص دست بدهد که از اساس طبیعت انسانی خود دور افتاده است.
مارکس به دنبال حقوق بیشتری برای همراهان کارگرش بود؛ میخواست آنها مستقل، خلاق و از همه مهمتر صاحب زمان خود باشند.
سویج میگوید: «مارکس اساسا معتقد است زندگی انسان نباید با با کارش تعریف شود. انسانها باید حدی از خودمختاری را داشته باشند تا بتوانند در مورد زندگیشان تصمیم بگیرند. این چیزی است که امروزه به شکل ایدهای آرمانی درآمده و بیشتر مردم به دنبال رسیدن به آن هستند.»
به اعتقاد مارکس، از آنجایی که بخش زیادی از وقت انسان صرف کار کردن میشود، باید بشود از انجام آن احساس خشنودی کرد.
سویج میگوید: «مارکس نقل قول مشهوری داشت که میگفت «صبح به شکار برویم، بعدازظهر ماهیگیری کنیم، عصر گله را به چرا ببریم و بعد از شام به نقد بپردازیم.» او عمیقا به برابری، آزادی و تلاش برای مبارزه با از خودبیگانگی اعتقاد داشت.»
زمانی کار برای انسان به یک لذت تبدیل میشود که به قول مارکس خودش را در چیزی که خلق کرده ببیند. کار ما باید این فرصت خلاقیت را به ما بدهد تا به واسطه آن بتوانیم جنبههای خوبمان را به نمایش بگذاریم، این جنبهها میتواند انسانیتمان باشد، یا هوشمان و یا مهارتی که داریم.
اما اگر شغل عذابآوری داشته باشیم که نتواند با احساسمان را درگیر کند، افسرده و ناامید خواهیم شد.
این حرفها شاید امروزی بهنظر بیاید اما ایدههای متفکری است که در قرن نوزدهم زندگی میکرده. مارکس در دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴ خود، جزء اولین کسانی است که ارتباط میان رضایت شغلی و حس خوشبختی را مطرح میکند.
به اعتقاد او، چون انسان زمان زیادی را صرف کار کردن میکند، باید از انجام آن احساس خشنودی کند.
جستوجوی زیبایی در آنچه خلق کردهایم یا احساس غرور از چیزی که به وجود آوردهایم، به حس رضایت شغلی منجر میشود و این به اعتقاد مارکس چیزی است که انسان برای خوشحال بودن به آن نیاز دارد.
مارکس معتقد است سرمایهداری که به دنبال تولید و سود بیشتر با سرعت بالاتر است، کار را به شدت تخصصی کرده است. اگر کل کاری که انجام میدهی ایجاد سه شیار روی یک پیچ باشد و مجبور باشی روزی هزاران بار انجامش بدهی، به سختی میتوانی از آن لذت ببری.
در بریتانیای قرن نوزدهم ایجاد تغییر در جامعه سرمایهداری برای کارگری که قدرتش گرفته شده بود به نظر غیرقابل تصور میآمد.
مارکس معتقد بود مردم باید عاملان ایجاد تغییر باشند. اگر جامعهتان مشکلی داشته باشد، مثلا اگر در آن بیعدالتی و نابرابری ببینید، کنار هم جمع میشوید، اعتراض میکنید و خواهان تغییر خواهید شد.
ولی در بریتانیای قرن نوزدهم، ایجاد تغییر در جامعه سرمایهداری برای کارگری که قدرتش گرفته شده بود بهنظر غیرقابل تصور میآمد. کارل مارکس اما به ایجاد تغییر اعتقاد داشت و سایرین را هم به آن تشویق میکرد. اعتقادی که همهگیر شد. اعتراضات سازمانیافته به بازبینی در بسیاری از مسائل اجتماعی و وضع قوانینی علیه تبعیض نژادی، همجنسگرا هراسی و تعصب طبقاتی در چندین کشور منجر شد.
مارکس، اتحادیه بینالمللی کارگران را تاسیس کرد و در کارزارهای حمایت از کارگران فقیر در حال اعتصاب شرکت میکرد. شعار همه کارگران جهان متحد شوید او یک فراخوان واقعی برای جنگ است. میراث واقعی مارکس همین رویکرد مبارزه برای بهتر شدن است. رویکردی که از نظریه مارکسیست ریشه گرفته، فرقی نمیکند معترضان خودشان را مارکسیست بدانند یا نه.»
از دیدگاه کارل مارکس، اعتصاب کارگران تنها ابزاری برای افزایش دستمزد یا بهبود شرایط کاری(مبارزه اقتصادی) نیست، بلکه ابزاری بنیادین برای آگاهی طبقاتی و مبارزه سیاسی علیه نظام سرمایهداری است. مارکس اعتصابات را «جنگ داخلی» واقعی میان کارگر و سرمایهدار میدانست که در آن تمام عناصر لازم برای نبرد آینده متحد و تکامل مییابند.
یکی از اصول کلیدی نظریه مارکس، مفهوم استثمار است. مارکس معتقد بود که سرمایهداری بر پایه استثمار کارگران بنا شده است. در این نظام، ارزش تولید شده توسط نیروی کار از طریق فرآیند تولید به دو بخش تقسیم میشود: دستمزد پرداخت شده به کارگر و ارزش اضافی که بهعنوان سود توسط صاحب سرمایه به دست میآید. این سود اضافی، که حاصل تفاوت بین ارزش تولید شده و دستمزد واقعی است، نشانگر استخراج ارزش از نیروی کار و به نوعی سرقت ثروت کارگران است.
این فرآیند استثمار منجر به ایجاد یک چرخه خودتغذی میشود: با افزایش تمرکز سرمایه در دست بورژوازی، نابرابریهای اقتصادی و اجتماعی بیشتر شده و تضاد طبقاتی به شدت بالا میرود. مارکس بر این نکته تاکید میکند که در نهایت این تضاد به بحرانهای اقتصادی و اجتماعی عمیقی منجر خواهد شد که تحول نظام اقتصادی را اجبار میکند.
یکی از پیامدهای مستقیم تضادهای طبقاتی در نظریه مارکس، نابرابریهای عمیق اقتصادی و اجتماعی است. در نظام سرمایهداری، تجمع ثروت در دست یک اقلیت کوچک از افراد باعث میشود که اکثریت جامعه -یعنی کارگران- با مشکلات اقتصادی متعددی مانند بیکاری، فقر و عدم دسترسی به منابع کافی روبهرو شوند. این نابرابریها به نوبه خود منجر به ایجاد بیثباتیهای اجتماعی، نارضایتیهای عمومی و در نهایت جنبشهای اجتماعی علیه نظام موجود میشود.
مارکس بر این باور بود که این نابرابریهای عمیق و تضادهای ذاتی درون نظام سرمایهداری نهایتا به یک انقلاب اجتماعی منجر خواهد شد. طبق نظریه مارکسیستی، انقلاب طبقه کارگر نقطه عطفی در تاریخ خواهد بود که با سرنگونی نظام سرمایهداری، به ایجاد یک جامعه بیطبقه و بدون استثمار بینجامد.
مارکس معتقد بود که تاریخ بشر تاریخ مبارزات طبقاتی است. او استدلال میکرد که تاریخ هر دورهای که در آن تضادهای طبقاتی به قوت خود باقی مانده است، نهایتاً به بحرانهایی منجر میشود که نظام اقتصادی و اجتماعی را دچار تغییرات بنیادین میسازد. در این راستا، انقلاب صنعتی و ظهور نظام سرمایهداری، نمونهای از چنین تغییراتی بود که تضادهای موجود میان طبقات را به اوج خود رساند.
با نگاهی به آینده، مارکس پیشبینی میکرد که تضادهای طبقاتی در نهایت به یک انقلاب جهانی منجر خواهد شد. در این انقلاب، طبقه کارگر با آگاهی از شرایط استثمار خود، علیه سیستم سرمایهداری قیام کرده و نظامی نوین را بر پایه عدالت و برابری بنیان نخواهد نهاد. از این منظر، پایان دادن به تضادهای طبقاتی نه تنها به معنای رفع نابرابریهای اقتصادی بلکه به ایجاد جامعهای بیطبقه و مبتنی بر همکاری متقابل بین افراد منجر خواهد شد.
در پایان میتوان گفت که نظریه کارل مارکس درباره طبقات اجتماعی، از طریق تأکید بر روابط اقتصادی و ساختار مالکیت، به درک عمیقتری از چگونگی شکلگیری و تحول ساختارهای اجتماعی کمک میکند. تضاد بین بورژوازی و پرولتاریا، استثمار در فرآیند تولید و نقش تعیینکننده زیرساخت اقتصادی در شکلگیری فراساختهای اجتماعی، از مباحث کلیدی این نظریه هستند. از منظر مارکس، تاریخ بشر همواره تاریخ مبارزات طبقاتی بوده و تغییرات اساسی در نظامهای اقتصادی و اجتماعی تنها از طریق تغییر در روابط تولید و رفع استثمار امکانپذیر است.
زمانی کار برای انسان به یک لذت تبدیل میشود که به فول کارل مارکس خودش را در چیزی که خلق کرده ببیند. کار ما باید این فرصت خلاقیت را به ما بدهد تا به واسطه آن بتوانیم جنبههای خوبمان را به نمایش بگذاریم، این جنبهها میتواند انسانیت ما باشد، یا هوش یا مهارتی که داریم.
اما اگر شغل عذابآوری داشته باشیم که نتواند احساسمان را درگیر کند، افسرده و ناامید خواهیم شد. کارل مارکس، همچنین در «جنگ داخلی در فرانسه» توضیح میدهد که ما چگونه در کمون پاریس برای نخستین بار جامعهای را تجربه کردیم که در آن کارگران به قدرت رسیدهاند. وی مینویسد: «تغییری که کمون در پاریس به وجود آورد، شگفتآور بود.» و واقعا هم اعجابانگیز بود! کمون پاریس تغییر را ایجاد کرد که در مرکز آن قیام زنان قرار داشت، «زنان واقعی پاریس- قهرمان، سربلند و از خود گذشته.»
کارل مارکس در تحلیل نظام سرمایهداری از کالا آغاز میکند و هر آنچه جهت تبادله تهیه و تولید شود، کالا محسوب میشود. کالا در قدم اول باید یکی از نیازها را برآورده سازد. این نیازها چه مادی باشد و چه معنوی(کتاب، شعر، تابلوی نقاشی، قرص نان و یا یک دست لباس) تفاوتی در نفس مسئله ندارد.
درک از مبارزه طبقاتی میان طبقه کارگر و سرمایهدار، ابتکار کارل مارکس نیست، بلکه اقتصاددانان بورژوازی پیش از مارکس آن را دریافته بودند. آنچه مارکس را از اقتصاددانان بورژوازی متمایز میکند، کشف ارزش اضافی در پروسه دوم روند تولید یعنی کار مازاد و بدون مزد طبقه کارگر است. بر این مبنا، کارگر در سیستم سرمایهداری بر پایه تولید ارزش اضافی در نظر گرفته میشود و نوعیت کار مورد بحث نیست. این تولیدکنندهگان ارزش اضافی میتوانند کارگران تخصصی باشند و یا غیرتخصصی؛ چه دکتر باشند یا مهندس، آموزگار، نجار، آشپز، آوازخوان، رقصنده و غیره. آنچه اهمیت دارد، تولید ارزش اضافی است و بس. مارکس کارگر نظام سرمایهداری را بر پایه تولید ارزش اضافی مورد بررسی قرار داده است.
در سیستم سرمایهداری دو طبقه روبهروی هم و در جدال دایمی قرار دارند؛ طبقه کارگر و طبقه سرمایهدار. مبارزه طبقاتی و اقتصادی طبقه کارگر، پایه مادی مبارزه سیاسی آن است. در این مبارزه نقش عناصر آگاه طبقه کارگر یعنی سوسیالیستهایی که پایبند به سوسیالیزم علمی مارکس باشند، بسیار مهم است. بدون انسجام و اتحاد و تشکلی که بتواند طبقه کارگر را آگاهی سیاسی دهد و رهبری کند، نمیتوان از این فلاکتها و بحرانها و بنبستها رها شد.
۴۱ میلیون نفر در ایران بیکارند
بر اساس تازهترین نتایج طرح آمارگیری نیروی کار در تابستان ۱۴۰۴، جمعیت فعال اقتصادی یعنی مجموع شاغلان و بیکاران، حدود ۲۶ میلیون و ۹۳۹ هزار نفر برآورد شده که معادل 8/40 درصد از کل جمعیت در سن کار(۶۶ میلیون و ۴۶ هزار نفر) است.
از مجموع جمعیت فعال اقتصادی، ۲۴ میلیون و ۹۵۸ هزار نفر شاغل و یک میلیون و ۹۸۰ هزار نفر بیکارند.
در مقابل، جمعیت غیرفعال شامل افرادی که نه شاغلاند و نه در جستوجوی کار، حدود ۳۹ میلیون و ۱۰۸ هزار نفر را شامل میشود. با اضافه کردن تعداد یک میلیون و ۹۸۰ هزار نفری که اگرچه در جمعیت فعال قرار دارند اما بیکارند و شغلی ندارند، مجموع جمعیت بیکاری که در سن کار قرار دارد، به ۴۱ میلیون نفر میرسد.
وقتی حقوق کارگر ایرانی حدود 70 دلار شده ... یعنی کارگران ایران ارزانترین کارگر دنیا محسوب میشوند. در حالی که خرج کفش و لباس و خوراک ۳ برابر این حقوق است.
شکاف جنسیتی و جغرافیایی در بازار کار
همچنان تفاوت محسوسی میان مشارکت اقتصادی مردان و زنان مشاهده میشود. نرخ مشارکت مردان در تابستان ۱۴۰۴ حدود 1/68 درصد و برای زنان 6/13 درصد برآورد شده است. این شکاف چشمگیر، در کنار سهم پایین زنان در اشتغال رسمی، بازتابی از موانع ساختاری در ورود زنان به بازار کار به شمار میرود.
از منظر جغرافیایی نیز، نرخ مشارکت اقتصادی در مناطق روستایی(2/42 درصد) اندکی بالاتر از مناطق شهری(4/40 درصد) بوده است. با این حال، نرخ بیکاری در شهرها(9/7 درصد) بیش از روستاها(3/5 درصد) گزارش شده؛ به این معنا که در مناطق شهری فرصتهای شغلی نسبت به جمعیت فعال کمتر است.
بیکاری جوانان؛ مسئلهای پایدار
بر اساس یافتههای مرکز آمار، نرخ بیکاری در گروه سنی ۱۵ تا ۲۴ سال ۱۹ درصد و در گروه سنی ۱۸ تا ۳۵ سال 4/14 درصد است. اگرچه این ارقام نسبت به تابستان گذشته 4/0 واحد درصد کاهش یافته، اما همچنان نشاندهنده سطح بالای بیکاری در میان جوانان است.
بیکاری جوانان بهویژه در استانهای کمتر توسعهیافته و مناطق مرزی بالاتر از میانگین کشوری گزارش شده است. از جمله، استانهای خوزستان، ایلام و سیستان و بلوچستان نرخ بیکاری دو رقمی را تجربه کردهاند که در مقایسه با استانهایی مانند مرکزی یا همدان با نرخهای حدود ۵ درصد، شکاف قابلتوجهی را نشان میدهد.
بیکاری فارغالتحصیلان؛ چالشی مزمن در بازار کار
یکی از شاخصهای حساس بازار کار ایران، نرخ بیکاری در میان فارغالتحصیلان آموزش عالی است؛ شاخصی که در تابستان ۱۴۰۴ به ۱۰.۶ درصد رسیده است. این نرخ اگرچه نسبت به مدت مشابه سال قبل ۱ واحد درصد کاهش نشان میدهد، اما همچنان از میانگین بیکاری کل کشور بالاتر است و بیانگر ناهماهنگی ساختار آموزش عالی با نیازهای واقعی بازار کار است.
بر اساس آمار رسمی، حدود ۸۰۰ هزار نفر از بیکاران کشور را افراد دارای تحصیلات دانشگاهی تشکیل میدهند؛ معادل 3/40 درصد کل بیکاران. این نسبت در میان زنان و ساکنان شهرها بهمراتب بالاتر است. درواقع، بیش از نیمی از زنان بیکار دارای مدرک دانشگاهی هستند. این پدیده که طی سالهای اخیر روندی افزایشی داشته، از شکاف میان تربیت تحصیلکردگان و ظرفیت جذب آنان در بازار کار حکایت دارد.
در مقابل، سهم شاغلان دارای تحصیلات عالی از کل شاغلان ۲۷ درصد است که نسبت به تابستان گذشته 2/0 واحد درصد کاهش یافته است. این ارقام نشان میدهد اگرچه سطح تحصیلات در کشور بهطور میانگین افزایش یافته، اما فرصتهای شغلی متناسب با آن توسعه نیافته است.
اشتغال ناقص؛ چهره پنهان ناپایداری شغلی
گزارش مرکز آمار همچنین به شاخص «اشتغال ناقص» پرداخته است؛ معیاری که نشان میدهد چه بخشی از جمعیت شاغل، بهدلایل اقتصادی ساعات کاری کمتر از حد استاندارد دارند و مایل به انجام کار بیشتری هستند. سهم اشتغال ناقص در تابستان ۱۴۰۴ برابر با 6/7 درصد از کل شاغلان بوده که نسبت به سال گذشته 3/0 درصد افزایش نشان میدهد.
این شاخص در مردان بالاتر از زنان و در مناطق روستایی بیش از مناطق شهری است. به بیان دیگر، مردان و روستاییان بیش از سایر گروهها درگیر مشاغل کمدرآمد، فصلی یا ناپایدار هستند. کارشناسان بازار کار این پدیده را نشانهای از رکود ساختاری در بخشهایی از اقتصاد، بهویژه در کشاورزی و خدمات خرد میدانند.
افزایش اشتغال ناقص در کنار کاهش جزئی نرخ بیکاری میتواند به این معنا باشد که بخشی از جمعیت بیکار، جذب مشاغل کمدرآمد یا پارهوقت شدهاند؛ روندی که کیفیت اشتغال را تضعیف میکند و در بلندمدت بر بهرهوری نیروی کار اثر منفی میگذارد.
توزیع بخشی اشتغال؛ سلطه خدمات بر بازار کار
بررسی ترکیب بخشی اشتغال نشان میدهد بخش خدمات همچنان محور اصلی اشتغال در ایران است. در تابستان ۱۴۰۴، سهم خدمات از کل اشتغال کشور 1/53 درصد بوده است. پس از آن، بخش صنعت با 6/32 درصد و بخش کشاورزی با 2/14 درصد در رتبههای بعدی قرار دارند.
این توزیع نشاندهنده ساختاری است که در آن اشتغال مولد صنعتی هنوز نتوانسته سهم چشمگیری در جذب نیروی کار داشته باشد. با وجود رشد نسبی فعالیتهای خدماتی، بخش قابل توجهی از این مشاغل در حوزههای غیررسمی یا کمبازده متمرکز است.
در مقایسه با تابستان ۱۴۰۳، سهم کشاورزی 3/0 درصد و سهم صنعت 7/0 درصد کاهش یافته، اما سهم خدمات ۱ درصد افزایش یافته است. این تغییر، نشانهای از ادامه روند «خدماتی شدن» اقتصاد ایران است؛ پدیدهای که اگرچه در ظاهر به افزایش اشتغال کمک میکند، اما در غیاب رشد بهرهوری و سرمایهگذاری صنعتی، ممکن است به تشدید اشتغال ناقص بینجامد.
تفاوت استانی در نرخ بیکاری؛ شکاف شمال تا جنوب
بررسی دادههای تفکیکی استانها نشان میدهد که وضعیت بازار کار در سطح کشور بسیار نامتوازن است. در تابستان ۱۴۰۴، استان خوزستان با نرخ بیکاری 6/10 درصد، استان سیستان و بلوچستان با 3/10 درصد و ایلام با ۱۰ درصد در زمره استانهایی با بالاترین نرخ بیکاری قرار گرفتهاند. در مقابل، استانهای آذربایجان غربی با 1/4 درصد، همدان با ۵ درصد و خراسان رضوی با 3/5 درصد کمترین میزان بیکاری را داشتهاند.
استان زنجان با مشارکت 1/51 درصدی و نرخ بیکاری 9/7 درصد یکی از بالاترین نرخهای فعالیت اقتصادی در کشور را دارد.
زنان در بازار کار؛ مشارکت اندک و بیکاری بالا
گزارش تابستان ۱۴۰۴ بار دیگر ضعف مزمن حضور زنان در بازار کار را آشکار کرده است. در حالی که نرخ مشارکت اقتصادی کل کشور 8/40 درصد است، مشارکت زنان تنها 6/13 درصد اعلام شده است. این بدان معناست که کمتر از یکهفتم زنان در سن کار، شاغل یا جویای کار هستند.
از سوی دیگر، نرخ بیکاری زنان 2/15 درصد برآورد شده که بیش از دو برابر نرخ بیکاری مردان(8/5 درصد) است. این شکاف ساختاری در تمام استانها بهجز معدود مناطق روستایی پابرجاست.
علت اصلی این تفاوت را میتوان در ترکیب فرصتهای شغلی، محدودیتهای فرهنگی و اجتماعی، و نبود سیاستهای حمایتی مؤثر برای اشتغال زنان جستوجو کرد.
ساعات کار و شاخص کار شایسته
بر اساس گزارش مرکز آمار، از میان جمعیت شاغل ۱۵ ساله و بیشتر، ۶۵ درصد بیش از ۴۴ ساعت در هفته کار میکنند، در حالی که ۳۵ درصد کمتر از این میزان اشتغال دارند. سهم افرادی که بیش از ۴۹ ساعت در هفته کار میکنند بهعنوان یکی از شاخصهای کار شایسته، 5/38 درصد است. این شاخص نسبت به سال قبل 9/0 درصد کاهش یافته است که میتواند ناشی از افت فعالیتهای مولد در برخی بخشهای اقتصادی باشد.
از منظر سیاستگذاری، کاهش کار بیش از استاندارد میتواند نشانهای از تعدیل فعالیت اقتصادی یا بهبود تعادل کاری–زندگی باشد؛ با این حال، در شرایط کنونی اقتصاد ایران، احتمالاً بیشتر به دلیل رکود و کاهش فرصتهای کاری تفسیر میشود.
تحلیل ساختاری
نتایج تابستان ۱۴۰۴ نشان میدهد که بازار کار ایران در یک وضعیت «رکود باثبات» قرار گرفته است؛ نرخ بیکاری رسمی اندکی کاهش یافته، اما شاخصهایی مانند اشتغال ناقص، بیکاری جوانان و سهم پایین مشارکت زنان همچنان نگرانکننده است.
کاهش نرخ بیکاری بدون رشد قابل توجه در نسبت اشتغال یا مشارکت اقتصادی، نشانهای از جذب نیروی کار در مشاغل غیررسمی و ناپایدار است. از سوی دیگر، تمرکز اشتغال در بخش خدمات که اغلب بهرهوری پایینی دارد و کاهش سهم صنعت، بیانگر کمتحرکی سرمایهگذاری تولیدی در کشور است.
برای بهبود پایدار بازار کار، سیاستهای دولت باید از تمرکز صرف بر کنترل بیکاری به سمت ارتقای کیفیت اشتغال و ایجاد فرصتهای مولد در بخشهای صنعتی، فناوری و صادراتمحور تغییر جهت دهد.
در نهایت، هرچند آمار رسمی از ثبات نسبی بازار کار خبر میدهد، اما شاخصهای درونیتر مانند بیکاری تحصیلکردگان، اشتغال ناقص، نابرابری جنسیتی و شکاف استانی نشان میدهد که اشتغال در ایران همچنان با چالشهای بنیادین روبهرو است؛ چالشهایی که تنها با حرکت به سمت رشد اقتصادی، اصلاحات ساختاری در نظام آموزش، سرمایهگذاری، و سیاستهای منطقهای قابل رفع خواهد بود.
حداقل ۴ میلیون فرصت شغلی از بینرفته است
روزنامه اطلاعات نوشت: طی یک ماه سپری شده از سال ۱۴۰۵ نه تنها هیچ فرصت جدید شغلی ایجاد نشده، بلکه به دلیل مشکلات ناشی از جنگ اخیر و قطع شبکه اینترنت برای فعالان اقتصادی، حداقل ۴ میلیون فرصت شغلی از بینرفته است.
به گزارش اقتصادنیوز، روزنامه اطلاعات نوشت:
اخبار تعدیل نیروی انسانی از بنگاههای بزرگ و کوچک تولیدی و خدماتی آن قدر رواج یافته که نگرانی شدیدی در جامعه ایجاد کرده است. فعالیت بسیاری از صنایع مهم کشور به دلیل آسیبهای دریافتی از بمباران دشمن تقریبا متوقف شده و قطع ارتباط واحدهای پاییندستی با هستههای تأمین و پشتیبانی چرخه تولید کالا و خدمات را لنگان کرده است.
یک برآورد غیررسمی که پریروز در فضای مجازی منتشر شده بود، نشان میدهد طی یک ماه سپری شده از سال ۱۴۰۵ نه تنها هیچ فرصت جدید شغلی ایجاد نشده، بلکه به دلیل مشکلات ناشی از جنگ اخیر و قطع شبکه اینترنت برای فعالان اقتصادی، حداقل ۴ میلیون فرصت شغلی از بینرفته یا در بنگاههای تولیدی و خدماتی مشمول تعدیل نیروی انسانی شده است.
با ادامه این روند، بحران بیکاری و تورم سرسام آور ناشی از آن، نظام اقتصادی کشور را با یک چالش بسیار بزرگ روبرو خواهد کرد که برون رفت از آن به مراتب سختتر از تصمیمگیری در مورد آینده جنگ فعلی است.
از سوی دیگر، برآوردهای رسمی نشان میدهد طی حملات وحشیانه دشمن به شهرهای مختلف بالغ بر ۲۷۰ میلیارد دلار به زیرساختهای اقتصادی، واحدهای صنعتی و مناطق مسکونی کشور آسیب وارد شده که جبران این ضایعات برای اقتصاد فاقد بستر سرمایهگذاری ایران، بیشاز یک دهه زمان نیاز دارد.
این درحالی است که فضای کسب و کار ایران پیش از جنگ اخیر با کمبود شدید سرمایه روبرو بود و منابع اصلی تأمینکننده مالی(اعم از سیستم بانکی و بازار سرمایه) هم به انتهای توان پشتیبانی خود رسیده بودند.
بنابر این دلبستن به بنیه تحلیل رفته مالی در این دو منبع، برای بازسازی مناطق آسیب دیده و حمایت از بنگاههای در حال تعدیل کاملا بیهوده است.
برخی مقامات دولتی در بیانات خود از ضرورت سرمایهگذاری بخش خصوصی برای بازسازی ویرانههای جنگ و کمک به اقتصاد آسیب دیده سخن میگویند، غافل از اینکه بخش خصوصی کشور اگر توان مالی مناسبی داشت، نیازمند سیستم بانکی و بازار سرمایه نبود.
به نظر میرسد، مسئولان کشور در مذاکرات صلح همانگونه که به درستی روی موضوعاتی نظیر حفظ تمامیت ارضی، افزایش قدرت دفاعی، توسعه دانش هستهای و دفاع از ارزشهای ملی تعصب دارند، باید روی موضوع بقای اقتصاد ایران در دوران پساجنگ هم حساس باشند.
اقتدار حکمرانی ایران در منطقه اگرچه با دفاع جانانه از کیان کشور و استفاده مطلوب از فرصت حاکمیت تنگه هرمز به نمایش گذاشته شد، ولی سربلندی آینده ایران منوط به داشتن اقتصادی پویاست.
فضای کسب و کاری که با بحران تعدیل نیروی انسانی روبرو شده، قادر به ایفای نقش مؤثر در این الگوی سربلندی نیست و باید درمان فوری مشکلات آن در رأس تصمیمگیریهای راهبردی کشور قرار گیرد.
در این میان حمایت همه جانبه مالی، بیمهای، مالیاتی و گمرکی از بنگاههای بحران زده بخش خصوصی یک وظیفه محرز برای دولت است و اکتفا به آنچه تاکنون برای کمک به اقتصاد آسیب دیده از جنگ تصویبشده، هرگز لطمات واحدهای مبتلا به تعدیل نیروی انسانی را جبران نمیکند.
جنگ هزینه ساختوساز را بالا برد
حالا جنگ اوضاع ساختوساز را وخیمتر کرده است. در حملات هوایی، دو فولادساز بزرگ کشور، یعنی فولاد مبارکه اصفهان و فولاد خوزستان، خساراتی دیدند و خط تولید خود را تعطیل کردند. این دو کارخانه نزدیک به یکسوم فولاد خام کشور را تأمین میکردند. همچنین بخشی از ظرفیت تولید پتروشیمی کشور خسارت دید که این خسارات بازار مصالح ساختمانی را تحت تأثیر قرار داده است.
خسارات جنگ همچنین به معادن سیمان رسید؛ هرچند این خسارت در حدی نبود که قیمت سیمان را تغییر چندانی دهد، اما خسارات جنگ بهای سازههای فلزی ساختمان را بهشدت تحت تأثیر قرار داده است. ایرج رهبر، عضو هیاتمدیره انجمن انبوهسازان استان تهران، به «شرق» میگوید: جنگ نهتنها ساختوساز را تعطیل کرده، بلکه بهای تمامشده مسکن را بهطور درخور توجهی بالا برده است.
به گفته رهبر، بهای لوله پروفیل که تا قبل از جنگ کیلویی ۷۰ تا ۷۵ هزار تومان بود، هماکنون به ۱۴۰ هزار تا ۱۵۰ هزار تومان رسیده است و قیمت میلگرد که تا قبل از جنگ کیلویی ۵۶ هزار تومان بود، به ۷۶ هزار تومان رسیده است.
سازندگان مسکن میگویند افزایش قیمت مصالح ساختمانی سبب شده که بهای ساختوساز حدود ۵۵ درصد بیشتر شود.
ابتدای سال گذشته، تحت تأثیر تغییر سطح قیمت نهادههای تولید مسکن و نرخهای ۱۴۰۴ عوارض صدور جواز ساخت توسط شهرداری، هزینه ساخت یک مترمربع واحد مسکونی در پایتخت به سطح ۲۹میلیونو صد هزار تومان رسید که ۴۰ درصد نسبت به سال ۱۴۰۳ افزایش یافته بود. در حال حاضر متوسط هزینه ساخت در تهران با ۵۵ درصد افزایش نسبت به سال گذشته، به مترمربعی ۴۵ میلیون تومان رسیده است. سازندگان انتظار دارند با افزایش چشمگیر هزینه ساختوساز، صنعت ساختمان گرفتار رکود سنگینتری شود و تداوم جنگ میتواند باعث خروج درخور توجه سرمایه از این بخش و بیکاری گستردهتر کارگران ساختمانی شود.
اکبر شوکت، رئیس انجمن صنفی کارگران ساختمانی، میگوید: ساختوساز در حال حاضر تنها به ۲۰ درصد سال گذشته رسیده و این میزان تقریبا به معنای توقف ساختوساز مسکن است.
او تأکید میکند که با این میزان اندک ساختوساز و تقاضا برای مصالح ساختمانی، بهای نهادههای ساختمانی رشد شایان توجهی داشته است و اگر آتشبس دائمی شود و ساختوساز به روال عادی برگردد، مشخص نیست قیمتها به کجا میرسد.
این وضعیت، معیشت کارگران ساختمانی را بهشدت بغرنج کرده است. براساس گزارش انجمن صنفی کارگران ساختمانی، حدود یکمیلیونو ۲۰۰ هزار کارگر ساختمانی در ایران فعال هستند که از این تعداد، تنها نیمی از آنها از بیمه بازنشستگی برخوردارند و نیمی دیگر بیش از پنج سال است در صف انتظار برخورداری از بیمه هستند و هنوز نتوانستهاند بیمه شوند.
این مسئله سبب شده بسیاری از کارگران ساختمانی حتی در دوران سالمندی مجبور به کار باشند. این در حالی است که آمار وزارت کار حاکی از آن است که شمار آسیبهای شغلی به کارگران ساختمانی در ایران بیش از سایر کارگران است و بسیاری از این کارگران زودتر از موعد بازنشستگی با آسیبهای شغلی ازکارافتاده و زمینگیر میشوند و هیچگونه حمایت مالیای ندارند.
در این میان، جنگی ویرانگر بر کشور سایه انداخته و زندگی حدود یکمیلیونو ۲۰۰ هزار کارگر ساختمانی را به بنبست معیشتی رسانده است؛ کارگرانی که از کمترین حمایتهای دولتی و حتی صنفی برخوردار نیستند و روزگار را به سختی و تهیدستی میگذرانند و البته به دلیل نداشتن کارفرمای ثابت، هیچکدام از کارگران ساختمانی نمیتوانند درخواست برخورداری از بیمه بیکاری داشته باشند.
ایرج رهبر، عضو هیاتمدیره انجمن انبوهسازان استان تهران، میگوید که آتشبس موقت هنوز آنقدر اطمینان ایجاد نکرده است که پروژههای ساختوساز نیمهکاره دوباره فعال شوند.
او توضیح میدهد: بخش خصوصی در حال رایزنی با دولت است که بازسازی ساختمانهای ویران از جنگ را بر عهده بگیرد، اما مسئله اینجاست که دولت گرفتار کسری درخور توجه بودجه است و مشخص نیست چگونه میخواهد بودجه لازم برای بازسازی ساختمانهای ویران را تامین کند.
گزارش بنیاد مسکن و شهرداری تهران حاکی از آن است که تاکنون حدود ۱۱۰ هزار ساختمان تجاری، اداری و مسکونی در جنگ آسیب دیدهاند که البته میزان آسیب به این ساختمانها در درجات مختلف است.
جمعبندی
زمانی که در کشوری جنگ درمیگیرد و حتی زمانی که سایه آن کماکان پابرجاست، پیش از هر چیز، این بر عهده دولت است که اسباب و ابزار لازم برای دفاع از مردم و جامعه را آماده کنند. آنها باید از قبل تدارکات کافی برای مواجهه با بحران را دیده باشند تا کمک کنند آثار مخرب جنگ کمتر به مردم برسد. جنگ یک پدیده یکطرفه نیست و تا جای ممکن باید از هر نوع مناقشه مسلحانه که موجب تخریب زیرساختها میشود جلوگیری کرد. درعین حال، جنگ باعث میشود که کارگران نتوانند مطالبات خود را پیگیری بکنند و در صورت لزوم دست به اعتراض و اعتصاب بزنند.
تحقق مطالبات کارگری به فضای آرامش و صلح نیاز دارد. فضایی که کارگران و محرومان جامعه میتوانند در آن به حقوحقوق خود برسند و امکانات لازم برای دفاع از منافعشان را بهتر فراهم کنند، فضای صلح است. همانطور که دیدیم، در جنگ همهچیز تحتالشعاع قرار میگیرد؛ بسیاری از کارگران بیکار میشوند؛ تورم افزایش وحشتناکی پیدا میکند؛ پولدارها پولدارتر میشوند و کارگران فقیرتر میگردند. هر محل کاری که آسیب میبیند مستقیما باعث از دست رفتن شغل و بیکاری میشود و این بیکاری، بهویژه برای کارگران که هیچ پشتوپناه و پساندازی ندارند، بهمعنای از دست رفتن امکانات اولیه زندگی، فقر بیشتر، گرسنگی و از آن مهمتر، رقم خوردن آیندهای تاریکتر است.
در شرایط فعلی که جامعه زیر سایه آتشبسی متزلزل و احتمال بازگشت جنگ نفس میکشند، کارگران و مردم محلات باید بیش از هر چیز به فکر کمک کردن به همدیگر باشند. در کارخانهها، محیطهای کار و محلهای زندگی، همه باید بکوشند به یاری همدیگر و دیگران بشتابند. اگر کسی آسیب دید، خرابی و آسیبی پیش آمده، در آنجا کمک کنند، اگر مشکلی بروز میکند، به یاری همطبقهایهای خود بشتابند. در مواجهه با دست دادن محیط کار و موج بیکاری پس از حملات، باید گروهها و کمیتههای کوچکی در محیطهای کار و محلات تشکیل دهند و از این طریق کمک کنند تا شرایط بهتری برای کسانی که تحت آسیب جنگ قرار گرفتهاند فراهم شود. و این کار باید حتما به صورت جمعی و سازمانیافته انجام پذیرد.
اکنون بیش از پیش ضرورت دارد آن بخش از کارگرانی که در تمامی محیطهای کاری و محلات، چه مناطقی که آسیب دیدهاند و چه مناطقی که در امان ماندهاند برای دفاع از حقوق یکدیگر و یاریرسانی متقابل، هستهها و کمیتههای کارگری تشکیل دهند تا بتوانند به همطبقهایهای خود کمک کنند و این بحران ویرانگر را با آسیب هرچه کمتری پشت سر بگذارند.
تجربه اعتصاب کارگران صنایع نفت ایران در انقلاب 1357، کی تجربه ارزنده و آموزنده تاریخی جامعه ماست. با قطع صادرات نفت، حکومت شاه تنها ابزار قدرتی خود را از دست داد و سرانجام با ناتوانی در سرکوب خشم معترضان، تنها راه چاره شاه فرار در ۲۶ دی ماه ۱۳۵۷ بود که ضربه مهلک را بر پیکر نحیف دربار پهلوی وارد کرد و سرانجام انقلاب مردم ایران پیروز شد.
اما این تجربه یک اشکال اساسی هم داشت. اگر کارگران نفت به مبارزه مستقل سیاسی و اجتماعی روی میآوردند و آن را بهعنوان بدیل طبقاتی در مقابل طبقه کارگر و سایر جنبشها و کل جامعه قرار میدادند، و نقش آیتالله خمینی و کمیته هماهنگی اعتصابهای کارگران نفت را نمیپذیرفتند شاید سرنوشت جامعه ما طور دیگری رقم میخورد!
در واقع کارگران نفت، ظرفیت چشمگیری برای کنش جمعی نشان دادند و به این ترتیب، جایگاهی پیشرو و شایستهای در جنبش اعتصابی پاییز ۱۳۵۷ به دست آوردند. حتی طبق گزارشات و اسناد تاریخی یک هفته مانده به سقوط سلطنت بود که کارگران اعتصابی با هدف تقویت سازمانیابی، افزایش همبستگی، و ارتقای آگاهی کارگران درباره منافع طبقاتیشان شروع به برگزاری جلساتی کردند. بیش از یکصد نماینده اتحادیههای الکتریک، خودرو، و نفت، به تاریخ چهاردهم بهمن ۱۳۵۷ در سندیکای قندریز واقع در تهران گرد هم آمدند و اخراج کارگران کارخانه را محکوم و مطالبه حضور نماینده کارگران در شورای انقلاب را مطرح کردند و ایده شکلگیری نوعی شورای همبستگی کارگران را به بحث گذاشتند.
با این وجود، تجربه اعتصاب ۱۳۵۷ نفتگران میتواند همین امروز توسط کارگران و کارمندان صنعت نفت و گاز و پتروشیمی به کار گرفته شود و ضربات کوبندهای را بر پیکر نحیف جمهوری اسلامی وارد سازند. آنهم در حالی که جمهوری اسلامی ایران در داخل و منطقه و جهان دچار بحرانهای متعددی دست به گریبان است و بهشدت ضعیف شده پایداری و مقاومت و مبارزانه متحدانه نفتگران و سایر بخشهای طبقه و همچنین سایر جنبشها، میتواند سرنوشت دیگری و البته بهتری برای آینده جامعه ایران رقم بزند.
اعتصاب بهعنوان قدرتمندترین و موثرترین ابزار در دست طبقه کارگر شناخته میشود که با توقف تولید و فشار بر سرمایه، خواستههای صنفی و سیاسی را محقق میکند. این اقدام جمعی، سلاحی کارساز در برابر سرکوب و استثمار است که اتحاد کارگران را نشان داده و زمینه را برای تغییرات ساختاری فراهم میآورد.
مارکس و انگلس اعتصابها را «مدرسه جنگ» برای کارگران میدانستند که در آن، کارگران قدرت خود را در برابر کارفرمایان تجربه کرده و آگاهی طبقاتی پیدا میکنند. از نظر مارکس، مبارزه اقتصادی(مانند اعتصاب برای افزایش دستمزد) تابعی از مبارزه سیاسی طبقه کارگر است و اعتصاب یکی از اشکال مهم و مؤثر در این روند است. اعتصاب، به ویژه اعتصابات گسترده، نشاندهنده قدرتِ اجتماعی و انسجام طبقه کارگر است که میتواند حاکمیت سرمایهدار را به چالش بکشد.
مارکس در مانیفست کمونیست اشاره میکند که نظامهای سرمایهداری بیش از هر چیز از طبقه کارگر، بهعنوان «گورکنان» آینده خود، هراس دارند.
در نهایت، در تفکر مارکسیستی، اعتصاب راهی است که کارگران از طریق آن نه تنها برای مطالبات فوری(مانند حقوق بالاتر یا شرایط کاری بهتر) مبارزه میکنند، بلکه برای مبارزات سیاسی بزرگتر جهت تغییر ساختار جامعه آماده میشوند.
پایان
|