ترامپ، هگزت، و زبان استعماری جنایات جنگی/ نه گفتن به امپراتوری کافی نیست - برگردان نادر ثانی

بینوی کامپمارک:
ترامپ، هگزت، و زبان استعماری جنایات جنگی
یکشنبه ۱۲ آوریل ۲۰۲۶ [۲۳ فروردین ۱۴۰۵]
https://znetwork.org/znetarticle/trump-hegseth-and-the-colonial-language-of-war-crimes/
برگردان به فارسی از نادر ثانی
نوشته‌های درون کروشه [....] از برگرداننده متن بوده و برای درک آسانتر متن می‌باشند.
[نویسنده متن Binoy Kampmark، استاد دانشگاه RMIT در ملبورن استرالیا است.]


دونالد ترامپ [Donald Trump]، رئیس‌جمهور ایالات متحده (در وسط)، به همراه مارکو روبیو [Marco Rubio]، وزیر امور خارجه (سمت راست)، و پیت هگزت [Pete Hegseth]، وزیر جنگ [اصطلاحی که دولت ترامپ به کار می‌برد، معادل «وزیر دفاع» در ساختار رسمی آمریکا] (سمت چپ)، در دفتر بیضی [در کاخ سفید]، چهارشنبه ۲۲ اکتبر ۲۰۲۵ [۳۰ مهر ۱۴۰۴]

گویی ترامپ توان تفکر متمرکزش را از دست داده و افکارش در خلأ می‌چرخند. به‌تدریج، خرد خود را نیز از دست داده، عقلش از آشفتگی‌های فکری و دخالت‌های متعدد ژئوپلیتیکی تحلیل رفته است. اکنون که دونالد جی. ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده، به توافقی متزلزل با تهران دست یافته که به موجب آن آتش‌بسی دوهفته‌ای میان طرفین درگیر برقرار شود (اسرائیل، طبق معمول، تفسیری انعطاف‌پذیر و خاص خود را دارد و به حملاتش به لبنان ادامه می‌دهد)، شایسته است به زبان جنگی‌ای بپردازیم که ترامپ از ۲۸ فوریه [۱۰ اسفند ۱۴۰۴] به کار برده است. قابل توجه‌ترین نکته، لحن تند اولتیماتوم‌های متعددی است که علیه ایران صادر کرده است.

در ۷ آوریل [۱۸ فروردین ۱۴۰۵]، رئیس‌جمهور ظاهراً ایدهٔ نسل‌کشی [ژنوساید] را به کار گرفته و قول داد که «امشب، یک تمدن کامل خواهد مرد، تمدنی که هرگز بازنخواهد گشت. من نمی‌خواهم این اتفاق بیفتد، اما احتمالاً خواهد افتاد.» با گفتمانی انجیلی یقین داشت که «یکی از مهم‌ترین لحظات تاریخ طولانی و پیچیدهٔ جهان» در شرف وقوع برای بشریت است. «۴۷ سال باج‌گیری، فساد و مرگ، سرانجام پایان خواهد یافت.».

در یک‌شنبهٔ عید پاک [۲۹ مارس ۲۰۲۶ / ۹ فروردین ۱۴۰۵]، پیام دیگری با جار و جنجال منتشر شد مبنی بر اینکه «سه‌شنبه، روز نیروگاهها و روز پلها، هر دو در یک جا، در ایران خواهد بود. نظیرش را نخواهید دید!!!» سپس زبانی تندتر به استفاده آمد: «تنگه را باز کنید، ای حرامزاده‌های لعنتی،» ترامپ با اشاره به کنترل محدودکنندهٔ ایران بر تنگهٔ هرمز خشمگینانه گفت، «وگرنه در جهنم زندگی خواهید کرد – فقط تماشا کنید!» ذهنی که به لجن‌زار بدل شده بود. در پایان فرماندهٔ کل قوای آمریکا پروردگار را ستایش کرد.

چند روز پیش از آن، رئیس‌جمهور یادداشت تهدیدآمیز دیگری خطاب به دشمنانش صادر کرد. «اگر توافقی حاصل نشود، ما تک‌تک نیروگاه‌های برق آن‌ها را، بسیار شدید و احتمالاً همزمان، مورد حمله قرار خواهیم داد.». این سخنان پس از پیشنهادهایی به همراه تهدیدات آمد که حاکی از آن بود رهبری جدید ایران به دنبال آتش‌بس است اما بدون بازگشایی تنگهٔ هرمز انتظاری نمی‌تواند داشت. «تا آن زمان، ما ایران را به نیستی می‌کوبیم، یا چنان‌که می‌گویند، به عصر حجر بازمی‌گردانیم!!!».

هیچ درجه‌ای از پرداخت واژگانی، طفره رفتن یا تعدیل، از اصل مرکزی این سخنان نمی‌کاهد. آن‌ها فقدان تمایز [میان اهداف نظامی و غیرنظامی]، فقدان تناسب را نشان می‌دهند و تنها می‌توانند ، چه از حیث عملیات‌های وعده‌داده‌شده و چه عملیات‌های در جریان، جنایات جنگی قلمداد شوند. برای نمونه، مادهٔ ۵۲ پروتکل الحاقی اول کنوانسیون ژنو [Geneva Convention] به روشنی مقرر می‌دارد که حملات «باید محدود به اهداف نظامی باشد.» .اهداف مورد نظر تنها آن دسته از اشیایی هستند که «در اقدام نظامی سهمی مؤثر داشته باشند و تخریب، تصرف یا خنثی‌سازی کامل یا جزئی آن‌ها، در شرایط حاکم در آن زمان، مزیت نظامی مشخصی به همراه آورد.». مادهٔ ۵۷ کنوانسیون ژنو تأکید می‌کند که «باید همواره مراقبت‌های لازم برای حمایت از جمعیت غیرنظامی، افراد غیرنظامی و اشیاء غیرنظامی به عمل آید.». گام‌های احتیاطی متعددی برای تحقق این هدف برشمرده شده است، از جمله، برای نمونه، «تأیید اینکه اهداف مورد حمله نه غیرنظامی هستند و نه اشیاء غیرنظامی.».

در ارزیابی سنجیده‌ای از سیل تهدیدهای نابودکنندهٔ ترامپ که در نشریهٔ «جاست سکیوریتی» [Just Security، تنها امنیت] منتشر شده، مارگارت دونوان و ریچل ون لندینگهام [Margaret Donovan and Rachel VanLandingham]، وکلای نظامی پیشین، پیامدهای سنگین چنین اظهاراتی را بر پرسنل در حال خدمت نیز بررسی می‌کنند. «ما می‌دانیم که سخنان رئیس‌جمهور با دهه‌ها آموزش حقوقی پرسنل نظامی در تضاد است و پیکارجویان [واژه‌ای غیررسمی به معنای رزمندگان] ما را در معرض خطر مسیر بی‌بازگشتی قرار می‌دهد.». چنین شعارهایی نه تنها «اعتبار و جایگاه جهانی آمریکا را تضعیف می‌کند» بلکه «خطر قابل توجه آسیب اخلاقی و روانی برای سربازان» به همراه دارد. همچنین این سخنان با قرار دادن سربازان در معرض خطر پیگردهای آتی برای جنایات جنگی که در چارچوب قانون محدودیت‌ها [مرور زمان] قرار نمی‌گیرند، آنان را به مخاطره می‌اندازد.

به زبان هولناک ترامپ می‌توان سخنان شوم پیت هگزت، وزیر دفاع (یا به قول خودش، جنگ) را نیز افزود، کسی که با اعلام صریح اینکه «به دشمنانمان نه امان می‌دهیم و نه رحم» در تضاد کامل با نص کنوانسیون‌های حقوق بشردوستانهٔ بین‌المللی است. کنوانسیون آزادی [Lieber Code، نخستین آیین‌نامهٔ جنگی ایالات متحده در دوران جنگ داخلی]، کنوانسیون‌های لاهه و اساسنامهٔ رم دیوان بین‌المللی کیفری به کناری زده می‌شوند – موضوعی که از مردی که مدعی بود نیروهای آمریکایی باید «حداکثر مرگ‌آفرینی را دنبال کنند، نه حداقلی از قانونیت» شاید غیرمنتظره نباشد.

این اظهارات ترامپ و هگزت، به دور از آنکه انحرافاتی ناشایست باشند، در تاریخ جنگ‌افروزی آمریکا بی‌سابقه نیستند. منطق «نه امان دادن» به طور معمول در طول جنگ داخلی آمریکا [۱۸۶۱-۱۸۶۵] به نمایش درآمد، به ویژه در قتل سربازان سیاه‌پوست اسیر آمریکایی. تاریخدان آمریکائی جرج اس. بورکهارت [George S. Burkhardt]، تا بدانجا پیش می‌رود که می‌گوید میان نیروهای ایالت‌های جداشدهٔ جنوب یک سیاست غیررسمی وجود داشت مبنی بر اینکه می‌توانند سربازان سیاه‌پوست آمریکایی و افسران سفیدپوست آن‌ها را که در جنگ برای نیروهای فدرال شمال اسیر می‌شدند، اعدام کنند. این الگوی «گرفتن هیچ اسیر و ندادن هیچ امان» دوباره در صحنه‌های درگیری‌ای مانند فیلیپین خود را تحمیل کرد، زمانی که در سپتامبر ۱۹۰۱ [شهریور ۱۲۸۰ خورشیدی]، سرتیپ جیکوب اچ. اسمیت [Jacob H. Smith] از سرگرد لیتلتون والر [Littleton Waller] خواست که پس از حملهٔ غافلگیرانه‌ای به جزیرهٔ سامار [Samar] که به کشته شدن ۵۴ سرباز آمریکایی انجامید، هیچ اسیری گرفته نشود. «می‌خواهم بکشی و بسوزانی،» او غرید و اصرار کرد که جزیرهٔ سامار به «بیابانی زوزه‌کش» تبدیل شود. همچنین جنگ سهمگین نمایش‌داده‌شده در اقیانوس آرام طی جنگ جهانی دوم، زمانی که بی‌امانی بی‌رحمانه در حالی نمایان شد که نیروهای آمریکایی به سوی ژاپن پیشروی می‌کردند.

علی ثنایی از دانشگاه شیکاگو، با ذکر هر سه مثال، بیان می‌دارد که این موارد نه تنها غیرقانونی، بلکه نشانه‌شناس حاکی از یک الگوی بیمارگونه هستند. «به نظر می‌رسد این وضعیت زمانی رخ می‌دهد که جنگ نه به مثابه نبردی متقابل، بلکه به مثابه سلطهٔ تنبیهی بر جمعیت‌هایی تصور شود که گمان می‌رود سزاوار حمایت‌های معمول نیستند.».

بدون فریب خوردن هرگونه شعار فریبنده و زراندود دربارهٔ مفاهیم آزادی که از دولت ترامپ در مورد جنگ با ایران صادر می‌شود، به روشنی آشکار است که در حرکات آن تمایز میان دشمن و غیرجنگجو محو و ناپدید شده است و نوعی تهاجم سرسختانه را جانشین آن کرده که خواهان تنبیه است. با این حال، حتی وقتی قوانین لکه‌دار می‌شوند و کنوانسیون‌ها مورد اهانت قرار می‌گیرند، سرسختان [مقاومان] همچنان پیروز می‌شوند.

--------------------------------------------------

مکس الباوم:
«نه گفتن به امپراتوری کافی نیست»
مکس الباوم [Max Elbaum] در این نوشته می‌گوید که ما قادر نخواهیم بود جنگ‌های ایالات متحده را متوقف کرده، به‌طور مؤثر با تغییرات اقلیمی مقابله نموده، از ظهور فاشیسم به سبک آمریکایی جلوگیری کرده، یا حرکت به‌سوی نظمی جهانی مبتنی بر «حق با زور است» را متوقف سازیم، مگر آنکه چشم‌اندازی برای نقش دگرگون‌شدهٔ ایالات متحده در جهان به‌هم‌پیوستهٔ امروز ارائه دهیم.
یکشنبه ۲۹ مارس ۲۰۲۶، ۹ فروردین‌ماه ۱۴۰۵
https://znetwork.org/znetarticle/saying-no-to-the-empire-is-not-enough/
برگردان به فارسی از نادر ثانی
یادداشتهای درون کروشه‌ها [.....] از برگرداننده متن است.



جنگ مشترک ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران، بر نسل‌کشی غزه نقطهٔ تأکید نهایی می‌گذارد. این جنگ پیامی روشن از سوی رژیم‌های حاکم در واشنگتن و تل‌آویو به جهان مخابره می‌کند: اگر پیش‌تر متوجه نشده‌اید، اکنون باید دریابید: ما هر کاری را که قدرت نظامی‌مان اجازه دهد انجام خواهیم داد. هیچ قاعده یا قانون بین‌المللی‌ای وجود ندارد که خود را ملزم به پذیرش آن بدانیم، چه رسد به احترام گذاشتن به آن. شما تنها دو انتخاب دارید: تسلیم شوید یا نابود گردید.

بیشتر دولت‌های اروپایی، شمار زیادی از رژیم‌ها در سایر نقاط جهان، و بخش‌های عمده‌ای از رهبری حزب دموکرات در ایالات متحده، در بهترین حالت صرفاً چند «اعتراض رویه‌ای» [یعنی انتقادهایی دربارهٔ شیوهٔ اجرا، نه اصل سیاست] به این سطح از بی‌رحمی مطرح می‌کنند، اما در نهایت با جریان غالب همراه می‌شوند.

این مسیر، راهی به‌سوی فاجعهٔ جهانی است. این روند، فرایندی را که پیش‌تر نیز آغاز شده بود تسریع خواهد کرد؛ فرایندی که در آن هر دولت در جهان به این نتیجه می‌رسد که اولویت اصلی‌اش باید افزایش قدرت نظامی باشد. و همانند ایالات متحده و اسرائیل، به این جمع‌بندی خواهند رسید که سرکوب جنبش‌های مخالف در داخل کشورشان اقدامی «عاقلانه» است.

تفکر نوین برای قرن بیست‌ویکم
برای متوقف ساختن و معکوس کردن این مسیر، ایجاد مخالفت گستردهٔ مردمی با جنگ علیه ایران و سایر شرارت‌هایی که از سوی واشنگتن اعمال می‌شود، ضروری است، اما کافی نیست. چپ ایالات متحده نیازمند یک پلتفرم سیاست خارجی است که نقش مثبت و سازنده‌ای برای این کشور در سطح جهانی ترسیم کند و بتواند حمایت مردمی کافی برای شکل‌دهی به مقاومتی عمیق‌تر و گسترده‌تر علیه «ترامپ ۲.۰» [اشاره به بازگشت یا تداوم سیاست‌های ترامپیستی] جلب نماید، و در ادامه سیاست‌های یک دولت پساماگا، [پس از ماگا، پس از جنبش MAGA = Make America Great Again] را جهت دهد.

تدوین چنین چشم‌اندازی مستلزم مواجهه با واقعیت جهانی به‌هم‌پیوسته‌ای است که در آن بقای بشریت خود در معرض تهدید قرار دارد. بدون آنکه ذره‌ای از نقد خود نسبت به نظم جهانی تحت سلطهٔ آمریکا ـ نظمی که اکنون در حال افول است ـ بکاهیم، باید خطرات فزایندهٔ نظم جدیدی را که «ترامپ ۲.۰» ما را به‌سوی آن سوق می‌دهد ارزیابی کنیم. این امر همچنین مستلزم آموختن از مثبت‌ترین تجربیات جنبش‌های دیرپای ضدجنگ، ضدنژادپرستی، همبستگی و عدالت اقلیمی است.

گامی ارزشمند در این مسیر، بازنگری در دوره‌ای کوتاه در حدود ۴۰ سال پیش است؛ زمانی که بحث دربارهٔ همکاری جهانی و غیرنظامی‌سازی (از جمله کاهش گستردهٔ بودجه‌های نظامی و حذف کامل سلاح‌های هسته‌ای) از حاشیه به مرکز سیاست جهانی منتقل شد. اوج این روند، نشست سال ۱۹۸۶ میان ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی بود که طی آن، رئیس‌جمهور رونالد ریگان [Donald Reagan]، یک جنگ‌طلب سرسخت، ناچار شد به‌طور جدی امکان توافقی با شوروی برای ممنوعیت سلاح‌های هسته‌ای را بررسی کند.

این تحول بی‌سابقه، هم از فشارهای مردمی برای صلح و پیشنهادهای جسورانهٔ خلع سلاح ناشی می‌شد و هم از تأکید بر منافع مشترک بشریت برای بقا که در برنامهٔ «تفکر نوین» و پرسترویکا [بازسازی ساختار اقتصادی و اجتماعی] میخائیل گورباچف [Mikhail Gorbachev]، رهبر شوروی، مطرح شده بود.

گورباچف دربارهٔ این «تفکر نوین» چنین گفت:
«تفکر نوین ناگهان از هیچ پدید نیامد. ریشه‌های آن در اندیشه‌های آلبرت اینشتین [Albert Einstein] ["همه‌چیز تغییر کرده است، جز شیوهٔ تفکر ما"] و برتراند راسل [Bertrand Russell]، و در جنبش‌های ضدجنگ دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ قرار دارد… هستهٔ تفکر نوین این گزاره است که منافع مشترک بشریت و ارزش‌های انسانی جهانی باید در جهانی هرچه بیشتر یکپارچه و وابسته به هم، اولویت اصلی باشند.».

آنچه ابتکار شوروی را متمایز می‌ساخت این بود که برای نخستین بار، چنین دیدگاهی به‌عنوان سیاست رسمی یک دولت قدرتمند اتخاذ می‌شد.

قطب جذابیت مثبت
در پی تشدید ترس‌های هسته‌ای در دوران «جنگ سرد دوم» رونالد ریگان، ابتکارات جسورانهٔ خلع سلاح از سوی یکی از دو ابرقدرت آن زمان، ایدهٔ جهانی عاری از سلاح هسته‌ای را از یک رؤیای آرمان‌گرایانه به یک امکان عملی تبدیل کرد.

کنفرانس جهانی اقلیم در سال ۱۹۷۹ نیز گامی مهم در آگاه‌سازی جهان نسبت به تهدید گرمایش زمین بود. ایدهٔ همکاری جهانی برای ساخت سیاره‌ای پایدار و عاری از سلاح هسته‌ای، با میلیون‌ها نفر در سراسر جهان هم‌نوا شد.
محصولی از ضعف، نه تنها از چشم‌انداز
با وجود جذابیت گستردهٔ «تفکر نوین»، این تجربه کوتاه‌مدت بود. علت آن این بود که تغییرات رادیکال در سیاست خارجی شوروی و برنامهٔ پرسترویکا، از ضعف‌های عمیق اقتصادی و سیاسی این کشور ناشی می‌شد.

گورباچف صراحتاً بیان کرد:
«کشور ما هرچه بیشتر در رکود فرو می‌رفت… اقتصاد عملاً در حالت ایستایی قرار داشت… نظام بوروکراتیک به‌دنبال کنترل کامل جامعه بود، در حالی که قادر به تأمین نیازهای اساسی مردم نبود… نظامی‌سازی اقتصاد بار سنگینی بود… در برخی سال‌ها، هزینه‌های نظامی به ۲۵ تا ۳۰ درصد تولید ناخالص داخلی می‌رسید… اما تسلیحات بیش از حد، امنیت ما را افزایش نداد.».

در حالی که ابتکارات گورباچف در جهت پایان دادن به جنگ سرد پیشرفت‌هایی داشت، اصلاحات اقتصادی او موفق نبود. در همین حال، نیروهای ملی‌گرا، شوونیست و طرفدار سرمایه‌داری قدرت گرفتند و در نهایت به فروپاشی اتحاد شوروی انجامیدند.

رقابت چشم‌اندازها در زمان فروپاشی نظم قدیم
ما در لحظه‌ای قرار داریم که جملهٔ معروف آنتونیو گرامشی [Antonio Gramsci] در میان چپ‌ها بسیار رایج شده است:
«نظم قدیم در حال مرگ است و نظم جدید در تلاش برای تولد.».

در این «دورهٔ بینابینی [interregnum]»، جناح‌های مختلف الیگارشی حاکم در تلاش‌اند آینده را شکل دهند.

جریانهای MAGA و ترامپ ۲.۰ استدلال می‌کنند که ارزش‌هایی مانند دموکراسی یا حقوق بشر در سیاست‌گذاری یا ساده‌لوحانه‌اند یا خیانت‌آمیز، و توافقات بین‌المللی صرفاً زنجیرهایی بر قدرت ایالات متحده هستند.

در مقابل، جناح ضد MAGA در طبقهٔ حاکم ایالات متحده معتقد است که «نظم مبتنی بر قواعد» ۸۰ سال گذشته عامل موفقیت این کشور بوده و باید با اصلاح اشتباهات (مانند ویتنام و عراق) به آن بازگشت.

همکاری جهانی به‌عنوان نقطهٔ آغاز
چشم‌انداز بدیل باید به نیازها و نگرانی‌های اکثریت مردم ایالات متحده پاسخ دهد و بتواند با ایدئولوژی «استثناگرایی آمریکایی» مقابله کند [باوری که ایالات متحده را ذاتاً برتر و خیرخواه می‌داند].

جنبش‌های ضدجنگ و همبستگی، نقش مخرب ایالات متحده را در کشورهایی چون ویتنام، آفریقای جنوبی، آمریکای مرکزی، عراق و فلسطین برجسته کرده‌اند. اما هنوز موفق نشده‌اند اکثریتی پایدار را به حمایت از یک نظم جهانی جایگزین—مبتنی بر برابری کشورها، حل مسالمت‌آمیز منازعات، و گذار سریع از سوخت‌های فسیلی—جلب کنند.

نتیجه‌گیری
در شرایطی که نسل‌کشی در غزه ادامه دارد و جنگی «انتخابی» [یعنی نه دفاعی، بلکه بر اساس ارادهٔ سیاسی] علیه ایران در جریان است، شمار افرادی که به «نگهبانان امپراتوری» می‌گویند «بس است» هر روز در حال افزایش است.

تشدید این مخالفت‌ها، همراه با ارائهٔ یک چشم‌انداز مثبت برای مبارزه، ترکیبی است که می‌تواند قدرت سیاسی لازم برای دگرگون ساختن نقش ایالات متحده در جهان را فراهم آورد.