سوته دلان - فتح الله کیاییها


نفس راحتی کشید و همانجا کنار سطل زباله ، روی زمین خیس ولو شد. همراهش بیقرار بود و نفس نفس می زد. نمی دانست از کی پیدایش شده . تا آنجایی که به یاد داشت صبح خیلی زود که قبرستون رو ترک کرده بود ، همراهی نداشت. تقریبا نزدیکی های ظهر بود که سر و کله اش پیدا شده و مثه سایه تعقیبش کرده بود . گاهی جلو می افتاد و زمانی در ترافیک پیاده رو که سرشار از رفت و آمد بی تفاوتی بود ، عقب می ماند و سپس له له زنان می دوید . انگاری از ازدحام خیابان که مثل اژدهایی سیری ناپذیر دهان گشوده بود و بو می کشید، وحشت داشت . این اژدها همه چیز را می بلعید.حتی لبخنده را.
به خودش گفت : مهم نیست که چرا دنبالمه ،خب از ظاهرش پیداست که مثه خودمه . نگاهی مهربان به سر روی همراهش انداخت که حالا زل زده بود تو چشاش و چنان که گویی درونش را برانداز می کرد و مشغول بررسی اش بود.
پرسید چیه زل زدی؟ می ترسی؟ و سپس با پوزخندی ادامه داد. نترس . منم مثه خودتم . بی آزار . گرسنه. تشنه و خسته . نترس.
و سپس زیر لب زمزمه کرد:
بیا سوته دلان گرد هم آییم.
حجم بی تفاوتی آزار دهنده بود. بوی تعفن سطل زباله مشامش را می آزرد. خسته بود. کیسه اش را گشود و رو به همراهش گفت: ها ...... روز پر برکتی بوده و سپس تکه نانهای خشک شده را که چربی کباب بر رویشان ماسیده بود بیرون کشید و جلوی همراهش گذاشت.
بفرما اینم غذای امروز ما.
هر دو شروع کردند. گرسنگی آنها را به هم نزدیک کرده بود . لقمه هاشان را بیدریغ قسمت می کردند.
سگ مهربان بود و پیر مرد هم.
ته سیگارش را روشن کرد و رو بهمراهش گفت : اینو باهات تقسیم نمی کنم . آخه زهره ماره لامصب. برا ریه ات خوب نیست.
همراهش اما با قدردانی سرش را روی زانوی او نهاده و مهربانانه زل زده بود تو چشاش.
پیر مرد خسته بود و همراهش، هم.
هردو خوابیدند.
سرما بی رحم بود .