به یاد صادق هدایت - فتح الله کیاییها

به یاد صادق هدایت
فتح الله کیاییها


استفراغ.
گلبو.
سوتفاهم.
زنی که مردش را گم کرد.

داشت خرد می شد زیر سنگینی چندش آور حشره ای که از درونش بیرون زده بود و با نگاهی طماع و حریص ، جویدن اندامش را برنداز می کرد.
: چیز مهمی نیست ؛ داری بهتر می شی.....

بوی گند عرق می داد، انگار همین الان از همخوابگی با مرگ برگشته بود. دندانهای چندش آور و زردش، بوی تعفن جویدن مرده ای در حال پوسیدن را داشت .
عذاب قبر بیرون زده بود.
لکاته ها و رجاله ها چه دنیای زیبا و احمقانه ای داشتند.
حالت عنکبوتی را داشت که دیگر نمی توانست تار به تند و با نگاهی حسرت بار دنیای مگسها یی را می نگریست که از ضیافت گه باز می گشتند.
با خودش گفت :جهان پرشده از یک دهان گشاد و حریص با روده ای طویل که آلت تناسلی را دنبال می کشد.
استفراغ مثل طاعون ، که نه ، مثل بختک به رویش افتاده بود و کم کم رنگ و روی رجاله ها را به او می بخشید.
در چاله ی آبی پر از لجن خودش را دید . مسخ شده بود .با چشمانی وزغ زده ، دهانی گشاد، روده ای طویل و پر نشدنی و آلت تناسلی ای که یدک می کشید.
دیگر شکش برطرف شده بود.
این دنیای او نبود