مقدمه ای بر کتاب "خاطراتی از یک رفیق" ، نوشته چریک فدائی خلق رفیق مرضيه احمدی اسکوئی/ بخش دوم - اشرف دهقانی


اشرف دهقانی
مقدمه ای بر کتاب "خاطراتی از یک رفیق" ، نوشته چریک فدائی خلق رفیق مرضيه احمدی اسکوئی

بخش دوم


ققنوس سرخ

(به یاد گرامی رفیق مرضیه احمدی اسکوئی)

در اواخر بهار سال 1350 در شرایطی که رفیق مرضیه هنوز به چریکهای فدائی خلق نپیوسته بود در ارتباط با فعالیت‌های دانشجوئی‌اش در دانشسرای عالی سپاه دانش دستگیر شد. اما در آن زمان به همان گونه که خود وی نوشته است "بازار جنایت" ساواک در ارتباط با مبارزین مسلح به حدی "گرم" بود که چندان سخت گیری در مورد وی به عمل نیاوردند. ساواک پس از سه روز بازجوئی وی را آزاد کرد بدون آن که بداند که چه مبارز انقلابی و چه شیرزنی را در چنگال خود داشت که اکنون آزادش می‌کند. به صورتی که خود رفیق مرضیه می‌گفت در جریان این بازداشت بسیاری از یادداشت‌ها، داستان‌ها و شعر‌های او از بین رفتند. او از احساسات خود در دوره بازداشت‌اش نوشته و در پایان، ترجمه یک نغمه دلنشین آذربایجانی را هم ذکر کرده است. با توجه به عشق و علاقه رفیق مرضیه به زبان مادری خود و این که وی تا به آن حد به این زبان تسلط داشت که به ترکی شعر می‌گفت، با حسرت باید گفت که اگر زبان ترکی توسط رژیم‌های وابسته به امپریالیسم به بند کشیده نشده بود و رفیق مرضیه می‌توانست نظرات و احساسات خود را به زبان مادری‌اش بیان کند‌، با الهام از همین نغمه‌ها و شعرهای پر محتوا و غنی فولکلوریک آذربایجان که در همه وجودش جاری بودند می‌توانست گنجینه ادبیات مردم خویش را پر بارتر کند، در این صورت امروز شاهد اثری حتی گران بها تر از اثر حاضر می‌بودیم. می‌نویسد: "برخاستم با درونی متلاطم از کینه و خشم و ایمان به راه افتادم و حتی ذره‌ای تردید نداشتم که زندگیم یک آن خالی از مبارزه نخواهد بود. شب به همه جا دامن می‌گسترد. زوزه بادی وحشی با زوزه سگ‌ها می‌آمیخت. سربازی با آوای غمگین نی لبک خود‌، این آهنگ ترکی را می‌نواخت:
آی درنای زخمگین، از کجائی؟ ای که ز تیر صیاد‌، زخمگین و خسته‌ای ... بی تو باغ‌ها می‌پژمرند، بی تو... (یارالی دورنا، سن هارالی سان هارالی دورنا؟ اُوخچی اَل ایندن یارالی دورنا... سن گِتسن باغلار سارالی دورنا...)، و من با یاران شکنجه شده‌‌ام بودم، شاید او هم که نی می‌نواخت به آن‌ها می‌اندیشید."

بگذارید اکنون که چاپ جدید این کتاب فرصتی فراهم نمود تا در باره رفیق گران قدر و عزیزم مرضیه بنویسم اندکی هم از خاطرات خود با او بگویم.

اولین بار رفیق مرضیه را در مشهد دیدم. اواخر سال 1352 بود. قرار دیدار را رفیق ارزنده و کبیر علی اکبر جعفری ترتیب داده بود. محل قرارمان کوچه پهن و ساکتی بود که بوته گل‌هائی در کناره‌ای از آن، زیبائی خاصی به آن محل بخشیده بود. زیبائی گل‌ها و سکوت کوچه که راز دار می‌نمود‌، فضای دلپذیری ایجاد کرده و هیجان و احساس خوش مرا برای دیدن یک رفیق دختر جدید چندین برابر می‌کرد. من از یک طرف کوچه می‌رفتم و مرضیه از روبرو می‌آمد. رفیق جعفری فقط به من گفته بود که یک رفیق دختر به نام لیلا که آذربایجانی است بر سر قرار من خواهد آمد. وقتی به هم رسیدیم و رمزها رد و بدل شد مرضیه با بی قراری که عشق در آن غلغله می‌زد مرا به آغوش کشید. چشمانش پر اشک شد و اولین سخنانی که بر زبان آورد این بود: "همین که از دور دیدمت شک نکردم که خودتی چون راه رفتنت مثل بهروز بود، و اضافه کرد، انگار که بهروز داشت می‌آمد. معلوم بود که او می‌دانست که بر سر قرار چه کسی آمده است و نام بردن از بهروز (برادر فدائی من، بهروز دهقانی) با آن احساسات گرم (درست تر است بگویم آتشین) گویای دریائی از خاطره بود که او از بهروز در ذهن و وجود خود داشت. جملات مرضیه که به زبان ترکی ادا می‌شد مرا بی اختیار به تبریز و به دوره‌ای برد که او و بهروز مرتب با هم بودند و با هم این ور و آن ور می‌رفتند، همان زمانی که دوستان بهروز می‌گفتند که بهروز بالاخره دختر دلخواهش را پیدا کرد. آخر بهروز در پاسخ دوستان که می‌گفتند چرا ازدواج نمی‌کنی همیشه پاسخ می‌داد دختری را پیدا کنید که تا حدی با من همفکر بوده و از شعور اجتماعی لازم برخوردار باشد؛ و حالا مرضیه با درجه بالائی از شعور اجتماعی و سیاسی و با روحیه رزمندگی در کنار بهروز بود. مادرم نیز با شادی و غرور به پسر عزیزش که مهر و محبت‌اش به او به معنی واقعی کلمه عاشقانه بود می‌گفت: "آره پسرم این طوری درسته. پسر و دختر باید یک مدتی با هم بگردند، با هم آشنا بشوند و بعد با هم عروسی کنند." برای درک پاسخ بهروز به دوستانش لازم است توضیح دهم که در سال‌هائی از دهه چهل بی توجهی به مسایل سیاسی جوّ غالب در میان اکثر جوانان ایران و به خصوص در میان جوانان دختر بود. در میان آن‌ها همان معیاری برای زندگی شایع بود که فرهنگ غالب اشاعه می‌داد. در مورد اغلب دختران جو به گونه‌ای بود که حتی به سختی می‌شد دختران علاقه مند به مطالعه کتاب‌های اجتماعی ارزشمند را سراغ گرفت.

برای من روشن نیست که مرضیه و بهروز در چه مقطعی با هم آشنا شده بودند. با توجه به این که مرضیه در اسکو، نزدیک آذرشهر یعنی محلی که بهروز در آن جا تدریس می‌کرد، معلم بود چه بسا که آن‌ها پیشتر همدیگر را دیده و با هم آشنا بودند. ولی در هر حال آن‌ها در شرایطی پیوند نزدیک تری با هم پیدا کردند که تشکل چریکهای فدائی خلق در حال شکل گیری بود. این مقطعی بود که بهروز گرد آوری نیرو و سازماندهی آن‌ها را وظیفه خود قرار داده و برای این منظور با کسانی که روحیه مبارزاتی در آن‌ها سراغ داشت تماس می‌گرفت. مسلماً روحیه والای مبارزاتی مرضیه و دلاوری‌های تحسین بر انگیزی که حتی در برخوردهای عادی او نمایان بود نمی‌توانست از چشم بهروز دور بماند. آن‌ها اغلب در کتاب فروشی شمس در تبریز همدیگر را می‌دیدند و دوستان در جریان این رابطه قرار داشتند. یک بار بهروز در مورد مرضیه (بهتر است بگویم در مورد دختری که می‌دانستیم وی با او مراوده دارد) به من گفت که دختر خیلی خوبی است ولی روی نظرات سیاسی‌اش باید کمی‌کار کرد؛ و آن‌ها با هم مطالعه می‌کردند و در مورد مسایل سیاسی با هم بحث و گفتگو می‌کردند. بعد، مرضیه به تهران رفت. او در دانشسرای عالی سپاه دانش درس می‌خواند و از آن جا هم چنان با بهروز در رابطه بود. اتفاقاً در اواسط سال 1349 (چند ماه قبل از رستاخیز سیاهکل) که من در رابطه با سازماندهی جدید گروه (رفیق احمدزاده) برای پیشبرد مبارزه مسلحانه به تهران رفتم تا به عنوان یک انقلابی حرفه‌ای در یک خانه تیمی فعالیت کنم، برای این که رفتنم به تهران را برای خانواده خودم توجیه کنم از اطلاعاتی که بهروز از محل تحصیل مرضیه داشت سود بردم. به واقع بهروز مرا از وجود دانشسرای عالی سپاه دانش و محل آن مطلع کرد و به من گفت که به خانواده بگویم که به تهران می‌روم تا در آن دانشسرا تحصیل کنم.

در طول راه مرضیه از خاطراتش با بهروز گفت و از تأثیری که صداقت و پاکی او روی وی داشته است. او از احساسات انقلابی‌اش در رابطه با من هم گفت و به تصور آن که من شعری که وی به یاد من سروده بود را خوانده‌ام (که در آن موقع نخوانده بودم) گفت در تمام مدتی که آن شعر را می‌نوشتم تو در مقابل چشمانم بودی. من حقیقتاً نمی‌دانستم در مقابل احساسات پاک انقلابی او چه باید بگویم. برای من از همان زمان‌ها این طور جا افتاده که چنین احساس‌هائی هر چند در رابطه با یک شخص بیان می‌شود ولی به واقع بیانگر نهایت صمیمیت و عشق گوینده‌اش نسبت به مبارزه انقلابی و انقلابیونی است که در راه رهائی توده‌های زحمتکش و رنجدیده ایران از هیچ تلاشی دریغ نمی‌ورزند. می‌دانستم و می‌دیدم که مرضیه خود به جرگه چنین انقلابیونی تعلق دارد. در کنار من زنی دلاور و سلحشوری راه می‌رفت که در عین حال شاعری هنرمند بود، شاعری که قادر بود هم به زبان ترکی و هم فارسی احساسات ظریف و عمیق انقلابی‌اش را در قالب شعر بیان کند.
مدت کوتاهی پس از این دیدار به پایگاهی منتقل شدم که رفیق مرضیه نیز در آن جا بود. در پایگاه فرصت بیشتری برای صحبت با یکدیگر داشتیم. در آن جا او با جزئیات هر چه بیشتری موضوع آمدن دو زن همراه با مأموران امنیتی شاه به دانشسرای عالی سپاه دانش برای دستگیری من در اردیبهشت سال 50 را توضیح داد. آن دو زن در کلاس‌های مختلف حضور یافته و از دانشجویان سراغ "اشرف" را می‌گرفتند. رفیق مرضیه بسیار تأسف می‌خورد که در آن روز در دانشسرا نبوده و می‌گفت وقتی دوستانم آمدن مأموران و آن دو زن را تعریف کردند قلبم به تپش در آمد و آرزو می‌کردم که در آن روز بودم و کتک مفصلی به آن‌ها می‌زدم.

رفیق مرضیه را در آن خانه تیمی در پشت دستگاه پلی کپی به خاطر می‌آورم. او از ماهنی‌ها (ترانه‌ها) و آهنگ‌های ترکی و آواز‌های غنی فارسی برایم حرف زد و خود یک ترانه به زبان فارسی خواند. تا آن زمان نمی‌دانستم که مرضیه چنان صدای زیبا و دلنشینی هم دارد. من برای او یکی از ماهنی‌های "دورنا" را خواندم و به او گفتم که وقتی از شهادت بهروز در زیر شکنجه مطلع شدم، این را در سلول به یاد او می‌خواندم. (...ایلک باهار گلدی، دورنالار گلدی، تک جه سن گلیب چیخمادون‌هاردا قال می‌سان...). از مرضیه تکنیک مقابله با بی خوابی را هم یاد گرفتم. در آن سال که همه ما به دلیل حجم بالای کار مبارزاتی بی خوابی زیادی می‌کشیدیم او توصیه می‌کرد که چشمانمان را حتی برای یک دقیقه هم که شده ببندیم و ساکت بنشینیم. می‌گفت که همین یک دقیقه انرژی زیادی به انسان می‌دهد؛ و واقعاً هم همین طور بود.

مرضیه از چگونگی پیوستن‌اش به سازمان (چریکهای فدائی خلق) گفت. در سال 50، بهروز دهقانی به قیمت تحمل وحشیانه ترین شکنجه‌ها، از مرضیه و مبارزینی چون او که آن‌ها را می‌شناخت حفاظت کرده بود. مرضیه که به چریکهای فدائی خلق دسترسی نداشت با مبارزینی که می‌شناخت گروهی را شکل دادند. این گروه پس از شهادت رفقائی از آن در یک درگیری مسلحانه، به عنوان "گروه نادر شایگان" شناخته شد. رفیق مرضیه از عشق خود به چریکها می‌گفت و این که سازمان چریکهای فدائی خلق را سازمان خود می‌دانست و همه آرزویش آن بود که بتواند به این سازمان وصل شده و نیروی مبارزاتی خود را در جهت رشد و اعتلای چریکهای فدائی خلق صرف کند. او این عشق را در شعر "دالغا" به خوبی بیان کرده است : " ... بیلیردیم دریالاردا/ دالغالار قوجاغیندا/ خیرداجا آرخلاراوچون/ یئنی حیات دوغولار... ایندی قاریشمیشام من/ قورتولماز دالغالارا/ وارلیغیمیز چالیشماق/ یوخلوغوموز دایانماق". ترجمه فارسی: "...می‌دانستم که در دریاها در آغوش امواج، جویباران کوچک‌، هستی تازه‌ای می‌یابند... اینک پیوسته‌‌ام/ به امواج بی پایان/ هستی مان تلاش/ و نیستی مان آسودن است".

رفیق مرضیه در مورد یکی از مبارزین آن گروه (مصطفی شعاعیان) می‌گفت که وی آگاهانه با حساب گری‌های خرده بورژوائی از پیوستن هر چه زودتر او به چریکهای فدائی خلق ممانعت کرده بود؛ و مرضیه از این امر بسیار خشمگین و عصبانی بود. رفیق مرضیه می‌گفت که در گروه‌شان تنها مصطفی با چریکهای فدائی خلق ارتباط داشت ولی در حالی که افراد گروه صادقانه با همه وجود و با پاک باختگی کامل خواهان پیوستن به چریکها بودند (این به واقع از فرهنگ و روحیه وحدت طلبانه‌ای ناشی می‌شد که در آن زمان به صورت غالب در میان همه انقلابیون وجود داشت)، او برخورد معامله گرانه با چریکها داشت و به بهانه‌هائی ارتباط آن‌ها را با سازمان برقرار نمی‌کرد. مرضیه ناراحتی و خشم خود از این امر و از مصطفی شعاعیان را در شعر بلندی به زبان فارسی سروده بود که آن شعر را هم برای من خواند. او گفت که پس از ضربه ساواک به گروه رفیق نادر شایگان در شرایط امنیتی خاصی که به وجود آمده بود‌، بالاخره مصطفی شعاعیان ارتباط آن‌ها را با چریکها برقرار نمود و او و صبا بیژن زاده با جدا شدن از شعاعیان مستقلاً به چریکهای فدائی خلق پیوستند. البته هم رفیق مرضیه و هم رفیق صبا هر یک این موضوع را با جزئیات هر چه بیشتری به طور کتبی نوشته و در اختیار رفقای سازمان قرار داده بودند. اتفاقاً مصطفی شعاعیان نیز همان زمان که از این امر مطلع شده بود در نوشته خود که بعداً به عنوان "پنج نامه به چریکهای فدائی خلق" منتشر شد در اول نامه پنجم به این موضوع اشاره کرده و می‌نویسد: "چنان که فریدون می‌گفت، فاطمه و مهین مطالبی در باره روابط گذشته و در باره شخص من نوشته‌‌اند که همه یا مشتی از آن‌ها را فریدون شفاهاً با این کمترین در میان گذاشت." در این نوشته او در دفاع از خود مطرح کرده است که نه فقط او بلکه رفقای دیگر هم موافق بوده‌‌اند که پیوستن گروه به چریکها به تعویق انداخته شود. لازم به توضیح است که فریدون یکی از نام‌های مستعار رفیق حمید اشرف بود و منظور از فاطمه، رفیق مرضیه و منظور از مهین، رفیق صبا بیژن زاده می‌باشد. (در این جا به این موضوع هم باید اشاره کرد که قلم به دستانی که در بساط رژیم جمهوری اسلامی به خوش رقصی مشغولند - امثال هوشنگ ماهرویان - امروز ظاهراً در دفاع از مصطفی شعاعیان که هر عقیده انحرافی و هر خطائی هم که داشت مبارزی جان بر کف علیه رژیم شاه بود نوشته‌های او را به وسیله‌ای برای سم پاشی علیه چریکهای فدائی خلق قرار داده‌‌اند).

(ادامه دارد)