داستان کوتاه/ بوی نان - م. وحیدی


ازغروب گذشته بود و شب اندک اندک از راه می رسید. دانه های ریز برف آرام آرام در زمینه روشنایی چراغهای خیابان پایین می آمدند و زمین را سپیدپوش می کردند. عابران با عجله درپیاده روها گام برمی داشتند و شـهر در تاریکی و سردی فرو می رفت.
پسرک از عرض خیابان گذشت و به طرف در پیاده رو رفت. می لرزید و راه که می رفت گـردنش از نازکی روی شانه هایش لق لق می خورد.
در پیاده رو،چشمش به گاری لبوفـروشی افتاد که دو نفر زیرسقف نایلونی آن ایستاده و لبو می خوردند. بوی لبوی داغ در پیاده رو پیچیده بود و اشتهای آدمی را تحریک می کرد. پسرک قدمهایش آهسته تر شد. لحظاتی ایستاد. آب دهانش ترشح کرد و شکمش به قار و قور افتاد.
دوست داشت یک بشقاب لبوی داغ جلویش بود و مثل آن دو نفر با چنگال آرام آرام می خورد و دلی از عزا درمی آورد. ازصبح چیزی نخورده بود و دیگر نای قدم برداشتن نداشت. در حال خودش بودکه لبو فروش باصدای بمش بلند گفت:
ـ«برو بچه!...برو این جا واینستا»!
لبو فروش هیکل درشتی داشت و آدم از سیبلهای پهن و کلفتش می ترسید. پـسرک خشکش زد. یعنی انتظار نداشت کسی حرفی به او بزند. لبو فروش دوباره داد زد:
ـ«با توام! گفتم برو پی کارت! اینجا واینستا»!
برف تندتر می بارید و رهگذران تک و توک در پیاده روهـا دیده می شدند. یکی از مشتریها که جوانی فربه بود، با دهان پر گفت:
ـ«چیکارش داری داداش!...به تو که کاری نداره»!
مشتری دیگر که سن و سال کمتری داشت، چنگالش را در تکه ای از لبو فرو برد و گفت:
ـ«راس میگه بابا...چیکارش داری؟!...به تو که کاری نداره ...وایستاده آنجا دیگه»!
ماشینی از وسط خیابان عبورکرد و صدای موسیقی اش بلند بود. لبوفروش با ابروانی درهم، این پا و آن پا کرد و گفت:
ـ«چی چی رو به تو کاری نداره!...همینها دیروز اومدن دخل منو زدن...شما که نمیدونید آخه... همینطوری حرف می زنید»!
مکث کوتاهی کرد و با ناراحتی ادامه داد:
ـ«اون موقع شما کجا بودید بیایید ببینید دخل منو باجاش بردن...همه اینا دزدن...هرکی دور و بر من می چرخه دزده».
و با تلخی ملاقه اش رابرداشت و از آب جوشان وسط سینی رو لبوهایی که دور سینی اش چیده شده بود ریخت. لبوها در زیر نور چراغ خیابان برق می زدند.
جوان فربه بشقابش را خالی کرد و گفت:
ـ«حالا بی خیال شو بابا!...همه که دُز نمی شن»!
آن یکی جوان گفت:
ـ«صبح تا شب تو این مملکت دارن کلان کلان دزدی می کنن حالا تو یقه اینو گرفتی»؟
و پول از جیب درآورد که حساب کند برود. لبوفروش ملاقه اش را لب سینی گذاشت و گفت:
ـ«از من که روا نیس بدزدن داداش!...خدا را خوش میاد دو تومن کاسبی منون بیان یک جا ببرن؟ اقلاً برن از گنده ترهاش بدزدن...چرا زورشون به من رسیده»؟!
جوان فربه گفت:
ـ«مملکت دزد بازاره داداش! خشک و تر باهم می سوزه...اینام دستشون به همین جاها می رسه نمی تونن برن دکل نفتی بدزدن که»!
و گذاشت رفت. پسرک سرش را پایین انداخت و دور شد. سرما اذیتش می کرد و تو کفشش آب رفته بود و لچ و لچ می کرد. به چهار راهی رسید. این ور آن ور را نگاه کرد و رفت آن دست چهار راه. از روبـرو، بـوی نـان تازه حس کرد. عطر نان داغ حواسش را به خود جلب کرد. دل مالش گرفت. شمکش از گرسنگی داشت سوراخ می شد. نانوایی بَر یک خیابان بود، با تعدادی مشتری کـه بیرون دکانش صف کشیده بودند.
پسرک قدمهایش را کند کرد. بدنش می لرزید و لباسهایش خیس شده بودند. زیر یک طاقی ایستاد. مضطرب بود.فکرش کار نمی کرد. قلبش تند می زد. برف امان نمی داد .ماشینی آرام جلو نانوایی توقف کرد. آخوندی پیاده شد و رفت تو و چند لحظه بعد با دسته ای نان بیرون آمد و سوار شد رفت. فضای خیابان در سکوت بود و تردد ماشینی دیده نمی شد.
پسرک با دیدن آخوند یاد صبح افتاد که رفته بود شهرداری بساط سیگارش را پس بگیرد و بهش نداده بودند. هرچه التماس کرده بود، پاسخی نگرفته بود تا این که آخوندی پنجره بالکن را باز کرده و فریاد زده بود از آنجا بیرونش کنند و دو سه نفر ریخته بودند سرش و با پس گردنی و مشت و لگد از محوطه شهرداری بیرونش کرده بودند.
آهی کشید و راه افتاد به طرف نانوایی. آرام قدم بر می داشت و اطراف را می پایید.حالا مثل شکارچیهایی که شکاری را زیرنظرگرفته باشند، مستقیم به پنجره نانوایی نگاه می کرد. نزدیک شد و در یک چشم به هم زدن دست برد و اولین نانی که جلو پنجره افتاده بود را چنگ زد و با عجله فرارکرد.
دکاندار که مرد میان سالی بود بلند شد و دوید بیرون. اما تابجنبد، پسرک فاصله زیادی گرفته و رسیده بود دم چهارراه. دکاندار وسط راه ایستادو شروع کرد به ناسزا گفتن:
ـ«بی پدر و مادر حروم زاده...مگه اینکه بدستم نیفتی»!
و با تلخی برگشت تو دکان و شروع به غرزدن کرد؛ طوری که مشتریها هم بشنوند:
ـ«امروز بار دومه ازم نان می دزن ... خدایا چه مملکتی شده»!
ازمیان مشتریهایی که هاج و واج نگاه می کردند، خانم میان سالی گفت:
ـ«اشکالی نداره آقا...من حساب می کنم»!
مغازه دار با بهم ریختگی گفت:
ـ«خانم این بساط هر روز ماست!...صبح هم یکی دیگه شون آمد یه نون دزدید رفت».
پسرک به چهارراه رسیده بود و نفس نفس می زد. بدون نگــاه کردن به این طرف و آن طرف وارد خیابان شد. اما هنوز به آنطرف نرسیده بود که ماشینی به سرعت از راه رسید و محکم زد به بهش.
ـ«گرومپ ...»!
پسرک بلند شد رو هوا و چند متر آن طرفتر آمد پایین و سرش محکم خورد زمین. نانی که دستش بود، تکه تکه شد. ماشین فرارکرد و در غبار برف گم شد. سکوت مثل بختک افتاده تو خیابان. خون گرم و جوشانی از سر پسرک بر زمین جاری بود و قطره های آن شتک زده بود رو برفهای کنار خیابان. هیچ رهگذری درپیاده رو دیده نمی شد.
خون سرخ و گرم پسرک زیر نور چراغ خیابان برق می زد و برف همچنان می بارید.


منبع: نبرد خلق شماره ۴۳۵، آدینه اول اسفند ۱۳۹۹ ـ ۱۹ فوریه ۲۰۲۱