احمد شاملو (الف. بامداد)، شاعر و ادیبی خلاق در جستجوی آزادی - م . وحیدی

آنک قصابانند
برگذرگاهها مستقر
باکنده و ساطوری خون آلود
روزگار غریبی ست نازنین
و تبسم را برلبها جراحی می کنند
و ترانه را بردهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
(ا. بامداد تیر ماه ۱۳۵۸)

«سلامت فکری جامعه فقط دربرخورد با اندیشه مخالف محفوظ می ماند؛ برای سلامت عقل فقط آزادی اندیشه لازم است.» احمد شاملو

دوم مرداد ماه ۱۳۹۹مصادف است با بیستمین سالروز فقدان مرگ احمد شاملو، شاعر و ادیب اندیشمند و مبارز. او که در زندان زیست و در زندان مرد، اما هرگز تسلیم شاه و شیخ نشد.
از ویژگیهای آثار شـاملو عشق به آزادی و انسان گـرایی ست. دکتر «جواد مجابی» در مصاحبه ای گفت: «شـاملو با شکوه زندگی کرد؛ بسان یک اسطـوره و هم چنان بسان یک اسطوره به حیات خود ادامه می دهد.».
اعتبار و شهرت شاملو به خاطر نوگرایی در شعر معاصر پارسی و سرودن سبک نویی از شعر است که با نام «شعر بی وزن» یا «شعر سپید» شناخته می شود.
مجموعه عظیم و پربار «کتاب کوچـه» او بزرگترین اثر پـژوهشی درباب فرهـنگ عامه ایران است و آثارش به دهها زبان زنده دنیا ترجمه شده است.
شـاملو در مورد آشنایی اش با «نیمایـوشیج» در سال ۱۳۲۵ می گوید: «نشانی اش را پیدا کردم. رفتم درخانه اش را زدم. به او گفـتم استاد اسم من فلان است. شما را دوست دارم و آمده ام بـه شاگردی تان. فهمید که کلک نمی زنم. در من صمیمیتی یافته بود که آنرا کاملا درک می کرد. دیگر من غالبا مزاحم این مرد بودم و تقریبا هر روز پیش نیما بودم.».
شمس لنگرودی شاعر و پژوهشگر معاصر نوشته است: «شاملو از معدود شاعرانی ست که برای همه نسلها شعر سروده است؛ یعنی از وقتی کودکی به دنیا می آید، می توان «بارون می آد جـرجـر» شاملو را برایش زمزمه کرد تا دوره نوجوانی و عاشقانه ها، تا جوانی و روحیه انقـلابی و تا دوره میان سالی و پیری...».
اشعار او چون رودخانه ای خروشان درتب و تاب و حرکت است و به قول نیما: «هر کـس می تواند به اندازه گنجایش پیمانه خود از آن آب بردارد، بی آنکه از رودخانه چیزی کم شود».
شاملو درمورد «سیاست و هنر»در مصاحبه ای گفته بود: «در جهان بی قانونی که اداره و هدایتش به دست اوباشان و دیوانگان افتاده، هنر چیزی درحد تنقلات است؛ البته اگر روزی حکومت خِرد برپا شود، سیاست نیز، معنای درستش را باز خواهد یافت... هنرمند بالقوه مي تواند منجي جـهان باشد، چرا كه با يقين كامل حكم مي شود كه استعداد جلاد شدن ندارد. سياست بازي و قدرت طلبي كه لازم و ملزوم هم است، كار كـسي است كه لـزوما براي حيـات زير روحـي حرمـتي قايل نيست و از دروغ بافتن و حيله در كاركردن و ويراني و كشتار هراسي ندارد».
شــاملو به مثابه آینه ای در برابر اجتماع، به دنبال کشف هویت انـسانی، تاریـخی و فرهنگی انسان معاصراست و بار تعهد اجتماعی جدی و سنگینی بردوش خود احساس می کرد و رسـالت خود را در هرزمان تشخیص می داد: «جویای راه خویش باش!/ ازایــن سان که منم/ درتکاپوی انسان شدن/ درمیانه راه دیدار می کنیم/ حقیقت را/ آزادی را....»
برای او توقف مرگ است و دیگران را نیز، دعوت به مبارزه و همبستگی می کرد: «یاران من بیایید/ و بار دردهایتان را/ در زخم قلب من بچکانید!/ بین شما کدام صیقل می دهید/ سلاح آبایی را/ برای روز انتقام».
عرصه شعر او بشری و جهانی است: «من یک لر بلوچ فارسم؛ یک فارسی زبان ترک؛ یک آفــریقایی اروپایی استرالیایی امریکایی آسیایی ام؛ یك سياه پوست زرد پوست سرخ پوست سفيدم كه نه تنها با خودم و ديگران كمترين مشكلي ندارم، بلكه بدون ديگران وحشت تنهايي و مرگ را زير پوستم احساس مي كنم. من انساني هستم كه بدون ديگران معنايي ندارم».
در آثار و اندیشه او انسان نه به شکل تابعی از محیط خویش، بلکه به عنوان یک نیروی محرک تاریخی تصویر می شود که برمحیط خویش و تاریخ تاثیر می گذارد: «چراغی به دستم/ چراغی در برابرم/ من به جنگ سیاهی می روم ...»
شاملو هدف شعر را «تغییر بنیادین جهان» می داند. او در مصاحبه ای که تنها سه ماه پس از قیام ضدسلطنتی و در اوایل سال ۱۳۵۸ صورت گرفته است، با ژرف بینی می گوید: «تاهنگامی که تعصب و خام اندیشی برجامعه حاکم است، اختناق بر جامعه حاکم خواهدبود. تا هنگامی که برداشت جامعه از آزادی این باشدکه «تو نیز آزادی سخن بگویی، اما فقط باید چیزی را بگویی که من می پسندم» هیچ سخن حقی برزبانها نخواهد رفت. فرهنگ از پویایی باز می ماند؛ معتقدات به چیزی کهنه و متحجر مبدل می شود و انسان از رسالتهایش دورتر و دورتر می افتد.
سورخـوران قدیمی سرنگون می شوند و سورخـوران تازه ای جای آنها را می گیرند و فاشیسمی جانشین فاشیسم دیگر می شود که قالبش یکی ست. عمل کردنش یکی ست. فقــط بهانه هایش فرق می کند. در زمان سلطان محمود می کشتندکه شیعه است؛ زمان شاه سلیمان می کشتندکه سنی است؛ زمان ناصرالدین شاه می کشتند که بابی ست؛ زمان محمد علی شاه می کشتند که مشــروطه خواه است؛ زمان رضا شاه می کشتند که مخالف سلطنت و مشروطه است؛ زمان کره اش می کشتند که خرابکار است؛ امروز توی دهنش می زنند که منافق است و فردا وارونه برخرش می نشانند و شمع آجینش می کنند که لامذهب است. ما باید خواستار جهانی باشیم که در آن انسان درانسان به چشم بیگانه نظر نکند؛ که در آن موجودات بشری به گروههای مذهبی، نژادی، جغرافیایی و مرزهای فکری متعصبانه تقسیم نشود. با اشاره به همین تعصب ورزی است که می باید امروز نیز، در هر لحظه و در هر گوشه دنیا، نگران کشتارهای وسیع عقیدتی یا نژادی یا مذهبی بود.
حقیقت اینست که دیگر باید به دوران تحمیل فکر، تحمیل عقیده، تحمیل نـژاد، تحمیل زبان و فــرهنگ خاتمه داده شود. حقیقت اینست که انسان باید از هرگونه تحمیل به دیگران خجالت بکشد».
شاملو پیش ازمرگ در مصاحبه ای با «ماریا پرسون» گفته بود: «شــاعر اگر شعر را همچو سلاحی در مبارزه برای بهروزی انسان به دست نگیرد، ارزش وجودی خود شعر را انکار کرده است. حدود شانزده سال مجموعه های شعر من در کشورم مطلقا اجازه انتشار نیافت... در عوض مطبوعات رسمی و نیمه رسمی که غالبا افرادشان یک سره فاقد سواد خواندن و نوشتن هستند، با چاپ کیفر خواستهای بی دلیل و مدرک... فضای رعب و وحشت ایجاد کرده و این همه در حالی بود که ما برای دفاع از خود نیز، فضایی نمی یافتیم.
به قول سعدی «سنگها را بسته و سگها را رها کرده اند» می بینید! انگار تو مملکت ما همیشه در بر یک پاشنه می چرخیده. جوانی ما سراسر با دغدغه آزادی گذشت. امروز هم نسل جوان ما با همین دغدغه می زید و آن را در هر کجا که مجال پیدا می کند، به زبان می آورد. اما این نسل پــویاتر و پربارتر است. سالهای جوانی ما در رویای مبارزه به سرآمد، اما این نسل راست در میدان مبـارزه به جهان آمده،تفاوت در این است...»
ـ دالان تنگي را كه در نوشته ام/ به وداع فرا پشت مي نگرم/ فرصت كوتاه بود و سفر جانـــكاه .../چنين گفت "بامداد خسته".
نام و یادش بزرگ و گرامی باد!


منبع: نبرد خلق شماره 427، چهارشنبه اول مرداد ۱۳۹۹ ـ 22 ژوییه ۲۰۲۰