اشک - مرجان

تا زمانی که هنوز
اشک در چشم زند حلقه
و دل می ‌شکند
زندگی معنی دارد
زنده ام، جان دارم
اشک برهان وجود روح انسانیت است
و من از خشکی چشمان ترم می ترسم...
آه آن روز مباد
که من از ناله مظلوم، نلرزم بر خود
و ببندم چشم
بر غربت یک طفل
که امید عطوفت دارد
اشک، شعری است که از چشمه دل می جوشد
قافیه، خون جگر
وزن، اندوه به اندازه غمهای دل انسانها
اشک درمان دل تیره و گمراه من است
اشک باران لطیفی است که زنگار گناه
از دلم می شوید
و به من می ‌بخشد
حس آرامش یک گندمزار
حس یک ابر که بر بال نسیم
می‌رود تا به فراسوی خیال
قطره اشک به زیبایی یک الماس است
همچنان زیبنده
و خدایا از من این لطف مگیر
و ببخش
چشم گریان و دلی بارانی...
در دستهای زخمی سالها تلاش تو
جای دو دست آن سرو باغ آرزو
تصویر مهربان اوست
که لبخند می‌زند به پهنای غم گرفته چهره پدر
و امید می‌دهد به قلب شکسته مادرش...
آه ای همه صبوری و سکوت
محکم بگیر آن یادگار رفته را
با قطره قطره اشک
حک کن به لوحه زرین زندگی
افسانه همیشه ماندن و خروش
آری بدان که صبح
صبح قریب
این انتظار تلخ قرنها ستم
يک روز
از بوستان سرخ لاله ها
يک روز
از کینه دل داغدار مادران
يک روز
از خون و اشک دیده انسان عصر ما
می‌کند طلوع
آری عزم را
دوباره جزم کن.... ای همه امید

1364

منبع: نبرد خلق شماره 427، چهارشنبه اول مرداد ۱۳۹۹ ـ 22 ژوییه ۲۰۲۰