سه شعر - هوشنگِ اسدیان (پگاه)

سه شعر تقدیم به سازمان پُر افتخارچریکهای فدایی خلق ایران و رفقای به خون خفتۀ سیاهکل
هوشنگِ اسدیان (پگاه)

"سیاهکل جنگلِ سرخِ گُر گرفته"

در سکوتِ غمینِ تاریکِ وحشتناک
شب پرستانِ تباهیِ هولناک
به خیالِ خود در سریرِ قدرت
آواز دادند، ثبات و آرامش و مِکنت.

این نه آوازِثباتِ شاه
بل، عوعوی بومی پلید
که در خرابه اش؛
به صدا درآورد، ناقوسِ مرگش.

آتشی که در جنگلِ سیاهکل زبانه کشید؛
بیچاره شب پرستان را
زِ آرامشِ خیالی پراند،
به کابوسِ وحشت براند.

جنگلی غُنوده در حرمان و سردی
زندگی شد و تبلوراُمید و گرمی
عقابانِ بلندِ تیز پرواز
سرودِ فتحِ قله، کردن آغاز.

پانزده ستارۀ مُشتَعل
پانزده کبوترِ خونین بال
پانزده چریکِ فداییِ خلق
از شفَق تا فَلَق؛

رفیق صفاییِ فراهانی و یارانش
این پیشقراولانِ آزادی و سوسیالیزم
زبانه هایِ آتشِ این جنگلِ سرد و نفس بشکسته بودن.

از برای رفع جور و ستَم
از برای رهایی زِ غَم
از برای صلح و نان
دست، شستن زِ جان.

از برای به یکسان بر سرِ سفره نشستن
با تو بودن ؛ عشق ورزیدن
سیاهکل؛ جنگلِ سرخِ گُر گرفته
ستاره باران شد.


"کشت و کار"


اگر مجالِ کشت و کاری بود
تمامِ زمین فقر را آباد می کردم
و از بوی گندم
تو هم مستانه آواز می خواندی
آوازِ ناز می خواندی.

اگر مجالِ کشت و کاری بود
داسِ فقر را که هرزه علفی را هم نمی چید،
به خاک می سپاردم.

با همت کشت کاران؛
زمین را نو آباد می کردیم.

اگر مجالِ کشت و کاری بود،
داسِ زندگی را تیز می کردم
بر سرِ زمینِ پُر بار
هلهله زَن
آوازِ برداشت میخواندم.

اگر مجالِ کشت و کاری بود؛
با هم محبت می کاشتیم
و عشق بر میداشتیم
اگر مجالِ کشت و کاری بود.

"سیاهکل"

مغروری، به انسان غرور می بخشی
عمیقی، به انسان ژرفا
جاری، به انسان شکوه
آبشاری، به انسان بارش
دشتی، به انسان وسعت

مغرورِ با غرور
عمیقِ با ژرفا
جاریِ با شکوه
آبشارِ با بارش
دشتِ با وسعت

غرورِ تو زندگی است
ژرفای تو جان است
بارشِ تو عشق است
شکوه تو انسان است
وسعتِ تو زیبایی است

زیبایی، عشق می آفریند
عشق، انسان می آفریند
انسان، جان می آفریند
جان، زندگی می آفریند

زندگی
جان
انسان
عشق
زیبایی

روزی ما دستانِ همدیگر را خواهیم گرفت.

منبع: نبردخلق شماره 421- بهمن 1398، فوریه 2020