تا اقلیم رهایی - م . وحیدی

تا اقلیم رهایی
م . وحیدی

تنهایی ام را پُر می كرد
كبوتری كه در رقص روشن باد
پرتو خود را
بر خیال خاموش و افسرده حیاط می ریخت
حضورش
مجال حیات بود و باور زیستن
چون غریو جنبش آوایی
كه در رگان زلال نقره ای اش
باد بادكهای شوق كودكانه
به پرواز در آیند
دیوار های نمور و تیره
با انبوهی نامهای حك شده
قدیس وار
گرد میلاد تو می سرایند و
تو باز در تراكم این شهر ملول
با لبان اعجاز خود
آواز های عاشقانه سر می دهی
لبخند تو
پرندگان صبحگاهی اند
عادت سبز روییدن
ابدیتی ساخته از ترنم نجیب عشق
تا زمین در نخستین طلوع خود
هیجان طفلی باشد و
معنای بر آمدن اولین جوانه هستی
نورها
تو را از امواج فریب اندیشه ها
می رهانند
و حقیقت
جامعه اسطوره می پوشد
ای آزادی!
ای آفریدگار من!
لحظه ها رنگ سرخ فام عصیان پوشیده اند و
واژه ها
دلتنگ فتح اقلیمهای سكوتند
صدایم را كشف كن!
تا گلخندی بر لبانت باشم
آرامشی بر پلكانت
و تابش چراغی
بر اعماق تاریك چشمانت






منبع: نبردخلق شماره ۳۹۲، آدینه ۱ دی ۱۳۹۶ - ۲۲ دسامبر ۲۰۱۷