عابر پگاه/ بر پولك فواره ها - دو شعر از م . وحیدی (م. صبح )


عابر پگاه
م. وحیدی (م. صبح )
در هجوم سایه ها
وقتی كه بر یال خاك بوسه زدی
باد سخنگو درگذربود
و آواز تو را
در كوچه های شهر جاری كرد
عابران پاییزی
نام تورا
با یاد گهواره های غریبانه كودكی تو
بر بال قصه ها نوشتند

فاصله
در حادثه مرد
و حجم بیدار خمیازه های مرگ
در درونت
طنین فواره های سبز صدای تو را
در بیابان سوخته تنهایی ات
برای شبنم و رود
معنی كردند
تو تماشای بهار را گفتی
و در خون خود خفتی
ما
در زیر تازیانه شب
ـ با مرگ آخرین ستاره ـ
درپگاهان
صبح را
به تماشا نشستیم




بر پولك فواره ها
م . وحیدی


پرنده رفته است و برف
بر شاخه های شب نشسته است
با تراكم آسمانی مَدهوش و بی رنگ
در چشمان بی تجربه تو

امشب
گرمای لاله ها در سرما آب می شود
و قصه ها
درحریق سكوت می میرند
امشب
واژه های حقیقت
از ساقه های گندم شیر می نوشند
و نوزادان عقیم
همسران پیر خود را
در گذرگاههای تاریك
رها می كنند

كسوف ستاره ها را بنگر!
با قراولانی
كه قلعه های باتلاقی را
طواف می كنند
آسمان شو!
قفل صاعقه را بگشا!
حافظه دستانت را به یاد آر!
حُبابها
بغض خود را
در رودهای پرخروش می شكنند

فصل نوبرانه شوق زمین است
و من
در شادی علفها
نامت را صدا می كنم

بوی پیراهنت كه بیاید
شمعدانی اتاق من گل می دهد
و فواره كلام تو
آسمان خیال مرا
پر از سارها می كند



منبع: نبردخلق شماره 390، دوشنبه اول آبان ۱۳۹۶ - 23 اکتبر ۲۰۱۷