فراسوی خبر... یکشنبه ۲۱ خرداد
تغییر ریل خامنه ای از "دلواپسی" به آشوبگری

منصور امان

رهبر باند ولی فقیه، نیروهایش را در برابر چالشهای دور جدید "نرمش قهرمانانه" آرایش می دهد. او به گونه علنی آنها را به حمله به جامعه مُعترض و رُقبای خود فراخوانده و چراغ سبز را برای ارتکاب اقداماتی که از آنها انتظار دارد، روشن کرده است.

آقای خامنه ای که در ضعیف ترین موقعیت خود در "بالا" و "پایین" پس از شُروع عقب نشینی خارجی قرار دارد، برای پرهیز از رانده شدن هر چه بیشتر به کُنج دفاعی، دست به تهاجُم زده است. او پیشتر با تن دادن به تمدید واگُذاری دستگاه اجرایی به مُذاکره کنندگان ژنو و وین، علامت سیاسی روشنی از ادامه عقب نشستن "نظام" از نقشه های ماجراجویانه و جاه طلبانه اش ارسال کرده است.

اینک باند حاکم در هراس از تفسیر و نتیجه گیری عملی جامعه از یکسو و جناح رقیب از سوی دیگر از ضعف مادی و در صحنه اش، کمپین سیاسی – نظامی پُرهیاهویی را به راه انداخته است که آن را می توان کاریکاتور کارزار از "پایین" مائوتسه تونگ دانست که زیر ماسک "انقلاب فرهنگی" سازمان داد. مائو نیز در اوج ناکامی پروژه اقتصادی "جهش بُزُرگ" و رانده شدن به موضوع ضعف، نیروهای خود و همچنین بخشهایی از سرخوردگان و آسیب دیدگان از این پروژه شکست خورده را علیه رُقبایش در دستگاه حاکم و همچنین مُخالفان در سطحهای مُختلف جامعه بسیج کرد و به مدد شورش بسیج شدگان علیه "ستاد فرماندهی"، جایگاه خود در راس آن را تحکیم بخشید.

نقشه آقای خامنه ای روشن است؛ او نعلین کشیده که به مفهوم "خودسرها" بُعد رسمی دهد و آن را به دستگاه های زیر کُنترُل خود، به ویژه آن دسته که ماهیت و کارکرد نظامی و امنیتی دارند، گُسترش بخشد. آقای علی خامنه ای از اینان زیر نام "هسته های فکری و عملی جهادی، فکری، فرهنگی" یاد کرده است؛ ابزارهای رسمی حُکومتی که او قصد کرده علیه آنچه که سُلطه خود و باندش بر اهرُمهای قُدرت و ثروت را تهدید می کند، به میدان بیاورد.

پروژه "آتش به فرمان" در چین از آن رو توانست به اهداف خود دست یابد، زیرا مائو به جایگاهی استثنایی و مُنحصر به فرد در جامعه و نیز بر فراز ساختارهای رسمی تکیه زده بود و این موقعیت ویژه نه فقط اجازه بازی و هدایت "شورش" را به رهبر چین می داد، بلکه از پیامدهای سیاسی و اجتماعی آن نیز در امان نگه می داشت. از این حیث، آقای خامنه ای را حتی سایه مائو هم نمی توان به حساب آورد.

جایگاه رهبری او که با نیرنگ آقای رفسنجانی و به ضرب بازنویسی قانون اساسی به دست آمده، در طول دوره نزدیک به سی سال صدارت همواره موضوع چالش بوده است. تلاشهای مُکرر وی برای تغییر وضعیت و پی افکندن سُلطه بی رقیب خویش همواره ناکام مانده است. آخرین میخ بر تابوت آرزوهای "رهبر مُعظم" در سال ۱۳۸۸ کوبیده شد؛ زمانی که مُشت دُرُشت جُنبش اجتماعی، وی را که برای یکدست سازی قُدرت نیم خیز شده بود، بر سر جایش نشاند. موقعیت مزبور با شکست رُسوایی بار و پُرهزینه پروژه استراتژیک هسته ای، گردن نهادن زیر طوق سنگین "برجام" و همزمان، اجبار به تقسیم قُدرت با باند رقیب بهتر نشده است.

با چنین ذخیره ناچیزی از مشروعیت و تحت شرایطی که فاکتورهای تعیین کننده آن به زیان آقای خامنه ای و باندش عمل می کنند، قطار بی دنده و تُرمُز "آتش به اختیار" با دو سد بُزُرگ و عُبور ناپذیر روبرو است: نخُست واکُنش غیرقابل پیش بینی جامعه مُعترض به تهاجُم علیه خود و قرار گرفتن در برابر چشم انداز وخامت بیشتر شرایط خویش و سپس مُقاومت جناح رقیب در برابر جر زنی و حذف پلکانی اش خارج از قواعد بازی.

به مُوازات این، باند حاکم لایه های بینابینی چه در راس و سطحهای بالایی "نظام" و چه در بدنه آن را نیز در برابر خود خواهد داشت که با تردید و سووظن به توانایی و امکانات آقای خامنه ای و همدستانش برای مُدیریت دامنه و پیامدهای داخلی این آتشباری و آثار خارجی آن می نگرند.

باند حاکم قادر به پُرکردن مصنوعی خلاء حقیقی قُدرت نیست و طرح آن برای تولید قُدرت به وسیله ترور جامعه، ایجاد آشوب و فلج کردن رُقبا، فقط استهلاک هر چه بیشتر قُدرت در کانون مرکزی آن، "نظام"، را در بر خواهد داشت.